دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

سحر

من هنوز نفس می کشم و هنوز هستم ،بی درد یا به قولی تا درد بعدی که لابد دیر یا زود فرا خواهد رسید ...... درباره »
سحر
زن - مجرد
امتیاز: 920.8

دنبال‌شدگان

(184 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(162 کاربر)

گروه‌ها

(47 گروه)

بازدید

سحر
سحر

دعا

سحر
سحر

من به تو خندیدم

سحر
سحر

تو به من خندیدی و نمی دانستی

سحر
سحر

می دونستی که نموندی دلمو خیلی سوزوندی چشاتو ازم گرفتی منو تا گریه رسوندی

سحر
سحر

خدا

سحر
سحر

خوشا به حال رحم کنندگان ،زیرا بر ایشان رحم کرده خواهد شد . خوشا به حال پاکدلان ،زیرا ایشان خدا را خواهند دید . خوشا به حال صلح کنندگان ،زیرا ایشان پسران خدا خوانده خواهند شد . خوشا به حال زحمت کشان برای عدالت،زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است .

سحر
سحر

خوشا به حال ماتمیان ،زیرا ایشان تسلی خواهند یافت . خوشا به حال حلیمان ،زیرا ایشان وارث زمین خواهند شد . خوشا به حال گرسنگان و تشنگان عدالت ، زیرا ایشان سیر خواهند شد .

سحر
سحر

خوشا به حال مسکینان در روح ،زیرا ملکوت آسمان از ایشان است

سحر
سحر

در مدرسه

سحر
سحر

بی آنکه با خدا شرطی کنم ، بی آنکه بخواهم گذشته خود را تغییر دهم و در بازگشتی دیگر به این دنیا، فامیلم را از به اختیار خودم انتخاب کنم ،به همین فامیل حی و حاضرم در این دنیا می بالم و قربان صفای وجودشان می روم .

سحر
سحر

می دونم که سعی می کنی فکر نکنی به خیلی چیزها ...یعنی خودت گفتی و من دیدم که داری تمام سعیت رو میکنی...گفتی که فعلا باید همه چراغ ها رو خاموش کرد .چه خوب !خاموشی هم بد چیزی نیست ..تو تاریکی ،خیال و موسیقی می چسبه و دیدن رد شهابی که شاید چند سال پیش از این شهر عبور کرده و شاید هفتاد و چند سال دیگر باید برای دیدنش بی تاب باشیم ،راستی راستی زیباست..پس نقدا گوش کنیم به این یکی ...به قول خودت بی خیال همه چی ...آره بی خیال ...چی ار این بهتر مگه نه ؟!!!!!!!!!

سحر
سحر

برایت از احوال پرندگان ضعیف و ریزپرواز شهرمان گفتم و خبر دادم که باکی نیست که در شهرمان نیستی . آنجا همه پرندگانی که تو می شناختی همه کوتاه می پرند پس آسوده باش که چیزی را از دست نداده ای .

سحر
سحر

ز قهرت با چراغ گفتی و شنیدی از من که :«نازنین! کسی با چراغش قهر نمی کند . شاید بتوان مدتی بی نورش زندگی کرد و چشم به تاریکی عادت می کند، اما همیشه نه ،نمی توان . » گفتی که افق را یافته ای و می دانی که تا چندی پیش از این چشم اندازت کوچک بوده و حالا می خواهی در افقی بالاتر پرواز کنی . گفتی آمده ای اینجا تا خود را برای پرواز مهیا و مجهز کنی . گفتی که آنقدر می مانی تا پرواز در اوج را یاد بگیری و بپری . گفتم :«چه خوب !پریدنت و در اوج دیدنت آروزی همه ماست . »

سحر
سحر

از خودت گفتی و من شنیدم . گفتی که بزرگتر شده ای و به چیزهای بزرگ فکر می کنی. گفتی چراغی را برای همیشه خاموش کرده ای و به آن دیگر فکر نمی کنی. گفتم :«خاموشی موقتش خوب است . به چراغ روشن فردایی که می آید حتما فکر کن ،که می آید ،چون ما می خواهیم . تنها باید برای روشنایش تلاش کنیم . چراغ سوخت می خواهد و انرژی . تو و من و این همه دیگران همه نسل ،هر یک به سهم و قد و توانمان ،باید برای روشنا کاری کنیم . »

سحر
سحر

و تنها اگر بدانی چه قدر تاریک شده ست ، می باید تا همه ی روشنای از دست رفته شوی ، بی آنکه چیزی از تاریکی برتوانی داشت . .....