Herose
کورش جان از کارهای نیک تو نمیتوان چشم پوشید اما عده ای سعی دارند تو را نقطه مقابل اسلام قرار دهند . . . همان دینی که گر به تو عرضه میشد چه بسا که می پذیرفتی... همان دینی که چهارچوبش خدا و دیگر گفتار، کردار و پندار نیک است. . . نمی دانم چرا ما را مجبور به الگو گیری از تو میکنند تا علی (ع) . . .؟ تو بر تخت شاهی خاکها فتح کردی اما علی بر منبر چوبی دلها فتح میکرد . . . چرا سخن از بخشش تو و آزادی در انتخاب دین هست ولی کسی از بخشیدن و بخشودن علی حرفی نمی زند؟ تو شاه بودی و بخشیدی . . . تو از نظر مادی ثروتمند ترین مردمان بودی و بخشیدی . . . ولی مولایم علی و ادامه دهندگان راهش، در نهایت قناعت، بخشیدند و بخشودند . . . گرسنه بودند ولی غذای خود را به دیگری دادند . . . و . . . و . . . آری کوروش کبیر... خواب دیگر بس است برخیز و خود را از چنگ افرادی که با نام تو بر علیه خدای تو مبارزه میکنند رها کن . . .
Herose
به نظرم خاطرهها شايد سوختی باشد که مردم برای زنده ماندن میسوزانند. تا آنجا که به حفظ زندگی مربوط میشود، ابداً مهم نيست که اين خاطرات به در بخور باشند يا نه. فقط سوختاند. آگهیهايی که روزنامههار ا پر میکنند، کتابهای فلسفه، تصاوير زشت مجلهها، يک بسته اسکناس ده هزار ينی، وقتی که خوراک آتش بشوند همه فقط کاغذند. آتش که میسوزاند، فکر نمیکند، آه، اين کانت است، يا آه، اين نسخهی عصر يوميوری است، يا يه زن قشنگی! برای آتش اينها چيزی جز تکه کاغذ نيست. همهشان يکيست. خاطرات مهم، خاطرات غير مهم، خاطرات کاملاً به درد نخور، فرقی نمیکند - همهشان فقط سوختاند...»
Herose
تو برو پیچک من ، فکر تنهایی این قلب مرا هیچ مکن ، رو پیشانی من چیزی نیست ، غیر یک قصه پر از بی کسی و تنهایی
Herose
میدانم چرا بعضاً آدمها از گذشتهی یکدیگر فرار میکنند، چرا وقتی رابطهای جدی میشود نمیخواهند بدانند چه کسانی لحظههای تو را شریک بودند، از عمد نمیخواهند، شاید چون اذیت میشوند، حسودی میکنند-همان غیرت منظورم است-نمیتوانند کس دیگری را کنار تو حتی تصور کنند، آنها فقط تو را دوست دارند بی آنکه بدانند چه اتفاقاتی تو را دوستداشتنی کرده. آنها نمیدانند گذشتهای را که آدمهای رنگارنگ هر کدام تاثیری بر شخصیت و وجودِ تو گذاشته و از تو آدمی ساختهاند که حالا کاملتر و پختهتر شده. آنها نمیدانند که گذشتهی هر کس آیندهی او را میسازد، آنها ندیدهاند سختیهای تو را، خوشیهایت را. آنها ندیدهاند شکستنها، دوست داشتنها، نشدنها، نتوانستنها را، آنها نمیخواهند ببینند یادگرفتنهایت را، خودسازیها را، صبور بودنها را. آنها نمیدانند همه این سالها چه بر سرِ تو آمده. آنها فقط دوست دارند. آنها نمیدانند تحمل سختیهایی که برای سنِ تو بزرگ بودند، نرسیدن به کسی که آرزوی بودنش را داشتی، ترک کردنها، خیانتها، رو پا شدنها به این آسانیها نبوده. آنها فقط میخواهند مالکِ تو باشند، آنها فقط میخواهند از
Herose
من یک آدم پرتجربهام.تجربههایم را هم آسان بدست نیاوردهام؛ برایشان خون دل خوردهام و حتی خیلی چیزها از دست دادهام پس تجربههای من خیلی گران و باارزش هستند.ولی بر خلاف چیزهای گران دیگر فروشی نیستند.به درد کسی هم نمیخورند.اصلاً تجربۀ هر کسی فقط به درد خودش میخورَد اگر اینگونه نبود من از تجربههای دیگران استفاده میکردم و لازم نبود پروسۀ به دست آوردن تجربه را شخصاً طی کنم.اصولاً هر کسی میخواهد هر چیزی را خودش تجربه کند.من یک آدم پرتجربهام.تجربههایم مرا خیلی سختگیر بار آوردهاند.من سخت باور میکنم.سخت میخندم و سخت میپذیرم.من یک آدم پرتجربهام.پر از تجربههای لعنتی...!
Herose
بعضی ها واقعا شبیه سوراخ های اول کمربندن!همیشه هستن اما هیچ وقت به کارت نمیان!
Herose
چه دلمان بخواهد ، چه دلمان نخواهد ، خدا يک وقتهايي دلش نمي خواهد ما چيزي که دلمان مي خواهد را داشته باشيم...!!!
Herose
بسترم صدف خالی یك تنهایی است و تو چون مروارید گردن آویز كسان دیگری ...