آخی یاد ِ بچگیام افتادم بابام بعد از اینکه غذا میخوردیم میگفت بیاین مُچ بندازیم ببینینم کی قوی تر شده ما هم که ساده باور میکردیم کجایی بچگی که یادت بخیر
از همین اول ترم شیرین کاریای پسرای کلاس شروع شد !استــاد اومده سر کلاس میگه: بچه ها این درسه سختیه و عمقش زیاده. بد از اونور کلاس یکی شروع کرد به دست و پا زدن استاد پرسید چی شد؟ دوســـتش گفت: غرق شد دیگه اســـتاد ...
یکی میگفت:تو جاده شمال بودم یه دفعه یه گاو پرید وسط جاده! منم محکم زدم رو ترمز و خیلی عصبی شروع کردم بوق زدن که بره، دیدم نه همینجوری وایساده وسط جاده داره چپ چپ نگام میکنه، یه جوری نگام می کرد انگار منتظر بود پیاده شم روشو ببوسم ازش عذرخواهی کنم! بعد از یه دقیقه دیدم دیگه خیلی بد داره نگا میکنه، اومدم پیاده شم دیدم گاوه یه نگا به من کرد یه نگا به تابلوی محل عبور حیوانات اونور جاده، بعد با افسوس سرشو انداخت پایینو رفت! این حرکتش از فحش خوار و مادر بدتر بود، فقط مونده بود قبل رفتن یکم نصیحتم کنه!...

13 سال و 1 ماه و 12 روز و 23 ساعت و 2 دقيقه قبل