دیشب تو #مسجد کلا #مهدکودک بود از بس #بچه کوچیک با خودشون آورده بودن یه #خانومی اومده بود که دوتا دختر #دوقلو داشت تقریبا2-3 سالهازونایی که یه جا #بند نمیشن اینقدر #شیطون بودن که #کفر یه سریا در اومده بود وقتی برای شروع مراسم برقا رو #خاموش کردن هر دوتاشون #یکه خوردن و سریع رفتن پیش #مامانشون یکیشون #ترسیده بود هیچی نمیگفت اما اون یکی که #شیطون تر بود یهو با داد گفت: عه چرا برخا هاموش شووود؟مامانی برو #برخا رو #هوشن کن وسط اون #گریه زاری یهو #خنده اومد رو #لب همه از کار این دو تا بچه تا #آخرش گیر داده بود که مامان برو برخا رو هوشن کن و بالاخره مامانش #مجبور شد این دوتا #وروجکو ببره بیرون تا بقیه اذیت نشن
دوستم الان sms داده : #نیلو من الان عروسی همون پسره هستم که 6سال پیش اول دبیرستان بهت پیشنهاد #دوستی داده بود و تو #قبول نکردی!خاک تو #سرت نمیدونی چه #آقایی شده واسه خودش #قدرشو ندونستی! ...شما این #بیماری دوست منو چی #تشخیص میدین؟

13 سال و 1 ماه و 10 روز و 4 ساعت و 19 دقيقه قبل