امروز تو #بوفه ی #مینی-بوس نشستم. #هندزفری گذاشتم تو گوشم #جزوه رو باز کردم و مشغول #خوندن شدم که یهو #بوی نامطبوعی حس کردم و حواسم رفت به سمت #پسربچه ای که پیشم نشسته بود!نامرتب و #شلخته و #لاغر بود. نگاه به بغل دستش کردم و دیدم #مادرش هم همین فرمی بود!یه زن نامرتب و #شلخته و #لاغر و #نحیف که معلوم بود ازین #فقیرایی هستن که تو #چهارراهها اغلب #گدایی میکنن!یه بچه ی #کوچیک هم تو #بغلش خوابیده بود.با دیدن این صحنه کلی #سوال اومد تو #ذهنم...چی شد که اینا به این #روز افتادن؟اینا چطور زندگیشونو میگذرونن؟تقصیر کیه؟ اهل کجا هستن؟ #پدر این بچه ها کجاست؟چرا نمیرن تحت پوشش #کمیته که وضعشون #بهتر بشه؟ #آینده ی این بچه های طفل معصوم چی میشه؟اینا به چی #فکر میکنن؟ اصن این آدما جاشون کجای این #دنیاس؟...اینقدر تو ذهنم ازین سوالای عجیب و غریب مرور میشد که اصلا #زمان یادم رفت...یهو به خودم اومدم دیدم رسیدم #مقصد و دریغ از خوندن یه #کلمه!!
ایکاش هر روز #امتحان داشتیم یه هفته ای قال #قضیه رو میکندیم تموم میشد میرفت پی کارش دیگهچیه هی طولش میدن آخه!تجربه بهم ثابت کرده هر چی #زمان کمتر باشه آدم #بهتر درس میخونه
تو که #پستات خیلی #قشنگه#طنز ِ پستات خیلی ظریفه توی این همه #کپی-پیستپستای تو خیلی #حریفهمیدونستی #لایکام مثل یه #نقاشیه که رو #پست تو میشه کشید میدونستی یا نه میدونستی یا نه میدونستی که توی #دیدگاه تو #صلح و #صفا رو میشه دید میدونستی یا نه میدونستی یا نه دوس دارم من #نظراتو همه ی #ناز کردناتو میدونستی دوس دارم من#سر-به-سر گذاشتناتو...باتشکر

13 سال و 1 ماه و 7 روز و 15 ساعت و 2 دقيقه قبل