امیرحسیــن :-)
ما رو به خط كردند. از اول صف يكى يكى اسم و مشخصات مى پرسيدند، مى آمدند جلو. نوبت من شد. اسمم را گفتم. مترجم پرسيد « مال كدوم لشكرى؟» گفتم «لشكر امام حسين». افسر عراقى يك دفعه پريد. موهايم را گرفت به طرف خودش كشيد. داد زد «حسين؟ حسين خرازى؟» چشم هاش انگار دو تا گلوله ى آتش; سرم را انداختم پايين، گفتم «نه.»
امیرحسیــن :-)
چگونه با شهدا رفیق شویم؟ نمی دانم تا به حال با کسی رفیق بوده اید یا نه، اما طبیعی است که هر کسی در طول زندگی با افراد زیادی ارتباط برقرار می کند; خواه این ارتباط قوی و صمیمی باشد، خواه ضعیف و در حد یک سلام و احوال پرسی. جالب است و شاید هم باور کردنش خت باشد، اما واقعیت دارد و آن این که هیچ کسی نیست که به شهداء سلام بدهد و آنها را دوست داشته باشد و آنها با او رفیق نشوند. این که لفظ "رفیق" به کار می رود به این دلیل است که آنها خودشان را آن قدر به آدم نزدیک می کنند که دیگر از مرحله آشنایی و دوستی فراتر می رود و واقعا با آدم رفیق رفیق می شوند. حال اگر کسی بخواهد قدم پیش گذارد و با آنها رفیق بشود، این مرحله فراتر هم می رود شهدا با او می شوند اخوی و به اصطلاح داداش. این بستگی دارد که تا چه اندازه دلمان برای شهداء بتپد و با آنها صمیمی باشیم. خیلی ها مدعی اند که سال های سال با شهدا بوده اند و روزگاری، تمام فکر و ذکرشان با آنها سپری شده، اما امروز که در سرمای دنیازدگی همه چیز یخ زده است، حتی اندک حرارتی از گرمای خاطرات آنها را حس نمی کنند. چرا که دنیای شهدا، دنیای یخ زده نیست. بسیاری دوست دار
امیرحسیــن :-)
سلام....................................بچهااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.
امیرحسیــن :-)
یه پستِ متفاوت ... مثلِ خیلی وقت های دیگه که خیلی حرف ها دارم ... داشتم تو نت می چرخیدم ، چشمم به این عکس خورد ...این دستا ، همون دستاییِ که با کلی مهر و محبت و عشق و علاقه بچه هاشونو بزرگ کردن و آخرش هم ... طرفِ حرفم با اوناییِ که مامان و باباهاشون زمین گیر شدن و بچه ها اونا رو فرستادن خانه ی سالمندان ، یا به هر نحوی به اونا کم توجهی می کنن و خیلی وقت ها هم بی توجهی ... چطور مامان و باباها میتونستن از پسِ ده تا بچه و خیلی وقت ها حتی بیشتر از ده تا ( قدیما تنظیم خانواده کیلو چند بود؟! ) ، اون وقت همون بچه ها ، از پسِ یه دونه مامان و یه دونه بابا برنمیان ... چطوری میشه آخه ؟!
امیرحسیــن :-)
اگرميداني دردنياکسي هست که باديدنش رنگ رخسارت تغييرميکندوصداي قلبت آبرويت رابه تاراج ميبرد, مهم نيست که اومال توباشد, مهم اينست که فقط باشد,زندگي کند,لذت ببرد ونفس بکشد...
امیرحسیــن :-)
زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هاشو سیر کنه؛ گوشت بدن خودشو میکند و میداد به جوجه هاش میخوردند زمستان تمام شد و کلاغ مرد! اما بچه هاش نجات پیدا کردند و گفتند: آخی خوب شد مرد، راحت شدیم از این غذای تکراری! این است واقعیت تلخ روزگار ما...
امیرحسیــن :-)
واقعا این قب چیست که همه چیز به یک باره در آن جا میگیرد... عشق نفرت شیطان و ... یا خداوند...