امیرحسیــن :-)
/ آقا اجازه!دل زده ام ازتمام شهر \ / بی تو دلم گرفته ازاین ازدحام شهر \ / آقا اجازه!دست خودم نیست خسته ام \ / در درس عشق من صف آخرنشسته ام \ / در این کلاس عاطفه معنا نمی دهد \ / اینجا کسی برای تو برپا نمی دهد \ / آقا اجازه!بغض گرفته گلویمان \ / آنقدر رد شدیم که رفت آبرویمان \ ......یا مهدی غریب...... نـ َــ بــاشـــی ـــ ــ ـ دوسـتـارم دنـیـــــا ؛ نـ َــ بـــاشــِـه ..........:: الّـلـهـم عـجّـل لـولـیـک الـــفـــرج ::..........
امیرحسیــن :-)
گلوله ی توپ 106 بلند تر از قد او بود. گفتم: " چه جوری اومدی این جا!؟ " گفت: " با التماس! " گفتم: " چه جوری گلوله ی توپ رو بلند می کنی، می آوری؟" گفت: " با التماس!" گفتم: " میدونی آدم چه جوری شهید می شه؟" گفت: " با التماس . . . " و رفت. چند قدم برگشت، گفت: " اگر شهید شدم، شما دست از راه ما برندارین. " وقتی آخرین تکه های بدنش رو تو پلاستیک ریختم، فهمیدم چه قدر التماس کرده بود برای شهادت . . .
امیرحسیــن :-)
عمـر ما ، جوونیه ما ، همه زندگی ما ... فدای نفس نفس زدن شما ... لبیکــ یا امــام "
امیرحسیــن :-)
به جای یکبار، چند بار تو کنکور قبول شد. ولی رشته ها، مورد علاقه اش نبودند (در آن سالها انتخاب رشته کنکور مانند اکنون نبوده و محدودیت بسیاری برای انتخاب رشته مورد علاقه وجود داشت) تا اینکه توی رشته ی پزشکی دانشگاه شیراز، با رتبه ی چهار قبول شد. قرار بود بره، ولی چون پدرش رو به سقز تبعید کرده بودن، دودل شده بود. می گفت:" می خوام مغازه کتابفروشی بابا رو حفظ کنم؛ اینجا سنگر مبارزه است". آخرش هم وقتی من و پدرش سقز بودیم؛ تلگراف زد و خبر داد که انصراف داده. ما هم با اینکه نگران ادامه تحصیلش بودیم ولی چیزی بهش نگفتیم؛ چون همیشه عاقلانه و با اخلاص تصمیم می گرفت و می دونستیم که تحصیل رو رها نخواهد کرد. بعد از اون هم هیچ وقت از فکر ادامه ی تحصیل بیرون نیومد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شهید مهدی زین الدین
امیرحسیــن :-)
یه روز تو مغازه ی بابام نشسته بودم و داشتم تمرین جبر و مثلثات حل می کردم. به یه مساله ای برخوردم که هر کاری کردم نتونستم حلش کنم. دیگه داشتم کلافه می شدم که ناصر سر رسید. بهم گفت:" چته؟چرا پکری؟" گفتم:" هر کاری می کنم این مساله حل نمیشه". گفت:" نگو نمیشه، بگو نمی خوام!" گفتم:" یعنی چی نمی خوم؟! کلی وقت سرش گذاشتم، ولی نمیشه". سرش رو تکون داد و گفت:" یه چند دقیقه حواست رو جمع کن و فکرت رو بده به من"؛ بعد با حوصله ی تموم، روش حل مساله رو بهم یاد داد و گفت:" حالا ببین حل میشه؟" وقتی سعی کردم دیدم خیلی آسون حل شد. از اون روشی که یادم داده بود همه رو حل کردم. بهم گفت:" حالا دیدی می شه؟ پس، خواستن توانستنه!". شهید ناصر کاظمی
امیرحسیــن :-)
هر بلایی که به سر ما می آید بر اثر دوری از اهل بیت است
امیرحسیــن :-)
نعزی الصاحب و الزمان ............................................... السلام علیک یا مولای یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت به فنائک
امیرحسیــن :-)
_______ مهدی و ندای مظلومیت حسین . _____ توقعات امام زمان از شیعیانش. _____قصه یک دیدار.
امیرحسیــن :-)
ایا ما منتظریم. کیست منتظر واقعی. چرا تاخیر؟
امیرحسیــن :-)
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآغا این چیه جدیدا مینویسن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فضول خاندان - وکیل خاندان -عاشق دلباخته خاندان ....چی چیه خاندان...................یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟