امیرحسیــن :-)
اين منم که گمشده ام يا تويي که پيدانميشوي!?
امیرحسیــن :-)
خودم قبول دارم کهنه شده ام,آنقدرکهنه که ميشودروي گردوخاک تنم يادگاري نوشت...! بنويس وبرو...
امیرحسیــن :-)
وفا دارى؟خدا بيامرزدش! صداقت؟ يادش گرامى! غيرت؟ به احترامش يه لحظه سكوت! معرفت؟يابنده پاداش ميگيره! عشق؟ از دم سقط! واقعا به كجا چنين شتابان!
امیرحسیــن :-)
ميدانم کمتر از آني هستم که بيشتر مردم ترجيح ميدهند باشم،اما اغلب مردم نميدانند که من خيلي بيشتر از آني هستم که آن ها ميبينند...
امیرحسیــن :-)
گفته باشم!،!،! من درد ميکشم؛ تواما...،چشم هايت را ببند! سخت است بدانم ميبيني، وبي خيالي...!
امیرحسیــن :-)
یک تست هوش یک نفر در زندان یک قصر زندانی شده است این زندان دو در برای خروج دارد که یک درش مخصوص اعدامی ها و در دیگر مخصوص آزاد شدگان. هر در هم یک نگهبان دارد که یکی از آنها دروغگو و دیگری راستگو می باشد. پادشاه یک فرصت به متهم داده که خودش تکلیفش را مشخص کند . بدین نحو که زندانی تنها با پرسیدن یک سوال از یکی از نگهبانان به دلخواه خود یکی از درهای خروجی را که به آزادیش ختم می شود انتخاب کند. حال به نظر شما متهم زندانی باید چه سوالی بپرسد که به آزادیش ختم شود؟(دقت شود که زندانی تنها باید با یک سوال در آزادی را تشخیص دهد.)
امیرحسیــن :-)
برای آمدنت گل چیدم و برای رفتنت اشک ریختم چه باشکوه آمدی و چه بی خیال رفتی.........
امیرحسیــن :-)
من علی ام که خدا قبله نما ساخت مرا / جز خدا و نبی و فاطمه نشناخت مرا من که یک باره در از قلعه خیبر کندم / داغ زهرا به خدا از نفس انداخت مرا یا اول مظلوم عالم یا مرتضی علی گفتمش نقاش را از غربت زهرا بکش / ناله کرد و با قلم یک چادر خاکی کشید گفتمش پس غربت زهرا کجای نقش بود / گریه کرد و زیر چادر غنچه ای پر پر کشید *** کمی از غسل زیر پیرهن ماند / کمی از خون خشک بر بدن ماند کفن را در بغل بگرفت و بو کرد / همان طفلی که آخر بی کفن ماند............... سلام خدا بر شاه بی سر و بی کفن ا..........................لسلام و علیک یا اباعبدالله