براے قطره هاے اشکے ڪہ هیچ چیزے نمیتواند جلوے فروغلتیدنشان را
روے گونه ها بگیرد ...
براے ساعت ها ایستادن در آستانه ے باب الرضا
و ساعت ها سلام آخر را کش دادن ...
براے حس کردن حضورتان ...
براے هر چیزے و هر ثانیه اے ڪہ به شما گره میخورد ...
دلم براے همه چیز تنگ است ...
دلم را براے شما پست میکنم ...
پیشتاز ...
شاید قرار بگیرد دلے ڪہ مدتهاست آرام نگرفته ...
دو هفته ای ستــ کــ ه ظرف نباتمان خالی ستــ
و چای میخورم و حسرتـــــ خراســـان را …
بیرون از خونه بوده،یه بار تو خیابون یه پدری داشته بچه َش ُ کتک میزده و داد میزده و فحش میداده!
بین سر و صدا ها میفهمه اسم بچه حسین ِ!
بی اختیار میره میخوابونه تو گوش ِ پدر ِ با گریه میگه تو که اسمش ُ گذاشتی حسیـــن،بیخود میکنی دست روش بلند میکنی!
میدونی اسم ِ بچه ت ُ چی گذاشتی؟ حسیـــــــــن!
زدی تو گوشش؟؟؟
یه قسمت از یه خاطره بود که کاملش رو بعداً تایپ میکنم براتون!
خواستم بگم اسم ِ ائمه حرمت داره...
واسه خودمون که پدر مادرای آینده ایم دارم میگم!