روز تولدِ @Jangal منُ، نوید، ایمان و یوسف پیشِ هم بودیم گفتیم بیام به نیما زنگ بزنیم یکم اذیتش کنیم خلاصه چشمتون روزِ بد نبینه تا میتونستیم کرم ریختیمیه 10 باری فکر کنم ما در نقشِ یوسف با نیما حرف زدیمبیچاره نیما دیوانه شده بود
چند روز پیش سوار #ماشین شدم میخواستم برم #انزلی خلاصه دیدم یک عدد ننه جلو نشسته همین که حرکت کردیم ننه میخواست #کمربند شو ببنده هر چی دنبال این #قفل-کمربند گشت پیداش نکرد .....قفل کمربند #پشت-صندلی-گیر-کرده-بود اون نمیدید ولی من میدیدم.....میخواستم ببینم آخرش چیکار میکنه بیخال بستن کمربند میشه یا نه.... بعد یهو #کمربندو-از-سمت-خودش-بست-تو-قفل-کمربند-راننده.....من که اول .....گفتم بیخیال راننده که نمیبنده ....خلاصه یهو دیدم #راننده-دستپاچه-شد که کمربند ببنده آخه از این #گشتای-ویژه دیده بود که کنار خیابون وامیستن #جریمه-میکنن .....بنده خدا هر چی خواست کمربندو جا بندازه تو قفل نمیرفت اینقد طولش داد تا رسید به #پلیس......دیگه دید دیر شده کار از کارا گذشته #با-دستش-نگه-داشت-رد-شدیم .....نگاه راننده به ننه : خود ننه: من:
وقی دو نفر اینترنتی با هم دوست میشن و انتظار دارن همه چیز خوب پیش بره، مثل این میمونه که ادم بگه چون من اسمایلی های یاهو رو دوست دارم، پس میتونم با صاحبش ازدواج کنم.
واقعا حرف طلاست
البته از تو نیستا از نویسندش طلاست
13 سال و 2 ماه و 12 روز و 23 ساعت و 32 دقيقه قبل: )
13 سال و 2 ماه و 12 روز و 23 ساعت و 30 دقيقه قبل