اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا عشق يعني مهر بي اما و اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو
در صحیفه دوستی نقش خطی است
که جز عاشقان ترجمه آن نخوانند
و در خلوت خانه دوستی میان دوستان
رازی است که جز عارفان ندانند
و در نگارخانه دوستی رنگی است از بی رنگی
که جز مشتاقان نبینند
اگر چیزی را می دانید در اختیار کسی که نمی داند و می پرسد قرار بدهید.نترسید که اگر به او بگویید بیشتر از شما خواهد دانست.چراکه دیر یا زود از کس دیگری خواهد پرسید.پس نام نیکوی یاد دهنده دانش به او را از آن خود کنید.
سهم من از دوري تو چيزي جز دلتنگي به اندازه درياها ،نگاهي تاريك همچون شب هاي بدون مهتاب و لحظه هايي كه ثانيه به ثانيه ميگذرند نيست .پس اي دوست بشنو صداي دلتنگي مرا
میگم : خدا به بنده هاش به اندازه ی فهم شعورشون روزی می ده ... راستی شعور ما چقدر ؟ که سهم مون از عشق این شده ... اگر وقتی دستمون نگاه میکنیم توش جز تنفر ٬ و در صفحه ی دلمون جز سیاهی نبینیم ! آیا باید شعورمان را دریابیم ؟ انسان بودنمان را تردید کنیم؟ و یا واژه ی عشق را انکار ...؟