♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
تمام لحظه های من ختم می شود به تَـنهــآیـے مُـطلـَــق
aynor
یک دانشجوی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود. بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد. . . . اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه... روزها از پی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت : ” من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت “ اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. . . ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد. . . چهار سال آزگار گذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!! . . نتیجه اخلاقی این ماجرا... "" ديدگاه """
آقـا ابـوالـفـضـل . . . √
توسط پیامک
تو پست قبلی اسم یکی از آبجی های شیطونم رو بردم،فکر کردم که خوابه اما الآن آمارشو گرفتم دیدم تا 20 قبل بیدار بوده و تو یکی از پستا دیدگاه گذاشته اما هنوز تو پست من نیومده
الآن دقیقن کیو گفتی ؟
14 سال و 3 ماه و 28 روز و 18 ساعت و 36 دقيقه قبلخوب تورو گفت فاطی....
14 سال و 3 ماه و 28 روز و 18 ساعت و 35 دقيقه قبلوروجکمو گفتم
علیرضا هم -{137-}عمرمه
14 سال و 3 ماه و 28 روز و 18 ساعت و 32 دقيقه قبل
14 سال و 3 ماه و 28 روز و 18 ساعت و 31 دقيقه قبل
14 سال و 3 ماه و 28 روز و 18 ساعت و 29 دقيقه قبل