kamran
و خداوند شب را مایه ی آسایش قرار داد تا دردهایمان را به خواب شب بسپاریم. ولی ای کاش شب من فردایی نداشت! که دوباره از سنگینی دردم طلب شبی دیگر کنم...
kamran
ای عشق مدد کن که به سامان برسیم چون مزرعه ی تشنه به باران برسیم یا من برسم به یار و یا یار به من یا هردو بمیریم و به پایان برسیم
kamran
گر محبت ثمرش سوختن و ساختن است یا به دنبال محبت سر خود باختن است من به میدان رفاقت گذرم از سر خویش تا بدانی که این حاصل دوست داشتن است
kamran
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست باید که سفر کرد به محبوب رسیدن اما نتوان کرد دگر قافله ای نیست
kamran
از افلاطون پرسیدند: انسان چگونه می تواند از دشمنش انتقام بگیرد؟ گفت: با بخشش و کرم