kamran
ای دوست! این ابر را از دوش من بردار بارانیام بسیار.
kamran
در عصر گرگها معصومیت جواب نمیداد ما هم شدیم داخل آدم بزرگها
kamran
باور کودکانهای دارم آییی رؤیای کودکانهء من!
kamran
خدایا آنکس که در تنهاترین تنهائیم ، تنهای تنهایم گذاشت به حق تنهائیت ، در تنهاترین تنهائیش ، تنهای تنهایش نذار
kamran
این نامه رو حتما بخونید...توش همه چیز پیدا میشه.
kamran
عاشق شدن مثل دست زدن به آتیش میمونه پس تا وقتی که جراتش رو پیدا نکردی بهش دست نزن و اگر زدی سعی کن طاقتش رو داشته باشی
kamran
یارو از کلاش خرگوش در میاره، من هنوز از قلبم یه میمون رو نتونستم در بیارم...
kamran
قاصدک غم دارم، غم آوارگی و در به دری، غم تنهایی و خون جگری، قاصدک وای به من ،همه از خویش مرا می رانند، همه دیوانه و دیوانه تَرم می خوانند. مادر من غم هاست، مهد و گهواره ی من ماتم هاست. قاصدک دریابم! روح من عصیان زده و طوفانیست. آسمان نگهم بارانیست. قاصدک،غم دارم، غم به اندازه سنگینی عالم دارم. قاصدک غم دارم، غم من صحرا هاست، افق تیره او ناپیداست. قاصدک از این پس منم و تنهایی، و به تنهایی خود در هوس عیسایی، و به عیسایی خود،منتظر معجزه ای غوغایی. قاصدک زشتم من ،زشت چون چهره ی سنگ خارا، زشت مانند زال دنیا. قاصدک ،حال گریزش دارم می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست،
kamran
خودت باش! به اعتماد هیچ شانه ای اشک نریز؛ و به اعتبار هر اشکی شانه نباش...
kamran
من هنوزم... از بازی کلاغ پر.. میترسم! میترسم بگویم "تو"... و آرام بگویی پر!...
kamran
در حلقه ی مغانم دوش آن پسر چه خوش گفت با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی؟