كامياب
يا تو به آغوش من مبتلا نيستي يا من به حريم تو قانونمند مشكل چيزي است ميان تو و من يكي از ما سر جاي خودش نيست..
كامياب
دنیای من امروز دستهایم را نگیری فردا دستهایم از دنیا کوتاه خواهد ماند امروز نگویی دوستت دارم فردا باید به احترامم یک دقیقه سکوت کنی ...
كامياب
هر چه بی وفایی کرد به دلخوشی بودنش با خود گفتم این نیز بگذرد ... لعنت به من که حتی یک بار با خود نیندیشیدم او نیز بگذرد ...
كامياب
مثل جدول کنار جاده ... که هیچوقت حل شدنی نیست ... مثل پازل دو تکه ... که تردید تا ابد ناتمومش میذاره ... مثل من و تو ... که با یکی بود یکی نبود شروع کردیم ... و با همون تموم شدیم ...
كامياب
اگر چشم تو به اندازه بخت من سیاه نبود بخت من به اندازه چشم تو سیاه نمی شد بلد نیستم در قصه تو نقش سیاهی لشکر را بازی کنم ...
كامياب
بنویس دیوانه ای از قفس پرید می نویسم به امید قفس های متروک بنویس به امید نا امیدی فاصله ها بنویس و قسم بخور که هنوز آن سوی فاصله ها هستی که هستی
كامياب
شبی که خواب بودنت را دیدم برای همیشه رفتی ... حال منم و کابوس رفتن تو ... بیا و بگو که تعبیر کابوس من بازگشت توست ...
كامياب
من برای تو غرورم را از دست دادم تو برای غرورت من را ...
كامياب
بغض دارم ... نه ... ! بغضی داشتم که ترکید ... اما هر چقدر گونه هایم را لمس می کنم خبری از تر شدن نیست ...
كامياب
گفتم به امید دیدار ... گفت نه ...! خداحافظ ... نمی دانست که با رفتنش حتی خدای من را با خود خواهد برد ...
كامياب
نمی بخشمت ... چون نگفتی مسافری نمی بخشمت ... چون چمدونت و پشتت پنهون کردی نمی بخشمت ... چون نگفتی همسفرت من نیستم اما نه ...! می بخشمت ... به همون مسافری که تو رو ازم گرفت ..
كامياب
خاطراتم را که به باد میدهی.... خاطراتت پررنگ تر میشود! برای خاطر خدا..... خاطراتم را به باد نسپار! من..... از این همه خاطره بازی..... خسته ام!!
كامياب
طعم جنون می دهم کمی ولی... هنوز زنده ام...
كامياب
نور می پاشد از چراغ های سکوت کنار خیابان وجاده می رود... به انتهای به تو نرسیدن! کمی آنطرف تر نمایشگاهی از بی کسی های من برپاست وهنوز مردي روی پل فریاد میکشد... دوستت دارم
كامياب
جا نمازم کنج اتاق بی نماز افتاده است بی خدایی از کجا مارا نیاز افتاده است.....؟!