كامياب
امشب میخواهم گریه کنم دست هایت را سایبان چشم هایم کن می خواهم به تنهاییمان اعتراض کنم...
كامياب
لحظه ها می گذرند راهی برای رسیدن به تو شاید...
كامياب
هنوز سیب سلامت تازه بود و اتفاق به دامن افتادنت چه می دانستم جاذبه ای دیگر می کشدت و تو بی مجالی که به خدا بسپاریم یا به خاک بی وزنی عشق را اثبات می کنی
كامياب
خواستم کشیده ات بزنم اما دستم در میان انبوهی از خیال شناور ماند....
كامياب
آفتاب داغ مستقیم می تازد به من تب در تنم خیمه زده سایه ای نیست سایه تو کجاست؟ بر سر من که نیست
كامياب
در را که باز کردم رد پایت را روی برف ها دیدم تا پشت در آمدی صدایم نکردی...
كامياب
چه بی رحمانه تن می خراشند تیغ های خاطره این شکنجه گران بی رحم.
كامياب
باران می بارد باران از چشم من می بارد باران از چشم شفاف من می بارد ولی تو بی خیال فقط چترت را باز می کنی
كامياب
بر غربت ضجه های من خندیدی اما من بی تاب گلایه های آن لبخندم...
كامياب
يه احساس بدي دارم به اينكه عاشقم هستي ولي عشقي نمي بينم يه احساس بدي دارم به اينكه تازه ميفهمم توي قلبت نميشينم يه احساس بدي دارم به اينكه خاطره هامون ديگه از خاطرت رفته بايد باور كنم اما نميشه باورش سخته...
كامياب
عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ که به عمری نتوان دست در آثارش برد
كامياب
لبخند تو را چند صباحی است ندیدم: یكبار دگر خانه ات اباد بگو : سیب...!
كامياب
باز هم شب باز هم تنهایی باز هم گوشه سرد این اتاق بدون تو...
كامياب
در آستانه تو به دریا و تبر خیره می شوم دریا ته مانده مردانگی ات بود و تبر قاتل عاشقانه های من از تو چیزی برای عشق ورزیدن نمانده بود و نه برای انتقام.
كامياب
هر روز به فنجان قهوه ای چشمت خیره می شدم جواب فالم خوشبختی نبود...