كامياب
آنه ..تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت؟ وقتی روشنی چشمانت درپشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود. با من بگو ازلحظه لحظه های مبهم کودکیت! از تنهایی معصومانه دستهایت! آیا می دانی که درهجوم دردها وغم هایت ودرگیر ودار ملال آور دوران زندگیت حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود! اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری ودر آبی بی کران مهربانی به پرواز درآیی آنه اکنون شکفتن وسبز شدن درانتظار توست! درانتظارتوست!
كامياب
ماهی هایم در آب گریه می کنند... این را فقط من می دانم ... دیروز آب تنگشان سر رفت !
كامياب
سکوت کن بزرگ باش فراموش کن همه هستی خیالی است که چشمی آن را پلک زده است.....
كامياب
من از سواحل خطوط ظلمت فریاد می کشم خا کسترم را در قطره ای کن با دریایی از اندوه مر ا لبریز کن تا صبحی دیگر طلوعی دیگر …
كامياب
واسه این که خیلی چیزا بمونه باید نباشه گاهی ماهی واسه موندن باید ازآب جدا شه گاهی هم باید بمیری تا که یه زندگی نو شه بهتره گلی نباشه تا باغ گلات درو شه
كامياب
سلام دوستاي خوبم شبتون بخير
كامياب
مرکب گیرم از خون رگانم / قلم بتراشم از هر استخوانم / نویسم بهر دوست مهربانم / محبت آتشی در جانم افروخت / که تا دامان محشر بایدم سوخت .
كامياب
غصه نخور حرفاتو من پیش کسی نمی برم هر کی بپرسه بش می گم خودم ازش خواستم بره می گم برای هر دومون اینجوری خیلـــــــــی بهتره
كامياب
خیال می کردم با منی عشق منی مال منی فکر نمی کردم یه روزی راحت ازم دل بکنی بــــــــاور نمی کردم بخوای راست راستی تنهام بزاری آخه یه عمر همش بهم گفته بودی دوسم داری گفته بودی عاشقمی به پای عشقم می شینی می گفتی هر جا که باشی خودتو با من می بینی