كامياب
درد عشقی کشیدم که مپرس ، زهر هجری کشیدم که مپرس ،گشته ام در جهان و آخر کار ، دلبری برگزیدم که مپرس ، آنچنان در هوای خاک درش ، میرود آب دیده ام که مپرس ، من به گوش خود از دهانش دوش ، سخنانی شنیدم که مپرس ، سوی من لب چه میگزی که مگوی ، لب لعلی گزیده ام که مپرس ، بی تو در کلبه گدایی خویش ، رنجهایی کشیدم که مپرس ، همچو حافظ غریب در ره عشق ، به مقامی رسیده ام که مپرس .
كامياب
بچه ها من امروز خيلي داغونم نميدونم چيكار كنم
كامياب
بیچاره! خدای تو خودش خدا داره ... خوش به حال خودم که خدام خدا نداره !!
كامياب
الا پایین ... بالا پایین ... بالا پایین ... بالا پایین ... بالا پایین ... بالا پایین ... .... .... .... خوب دیگه بازی بسه!
كامياب
سیگارش را توی زیر سیگاری له کرد. زیر سیگاری پر از سیگارهای نصفه بود . خودکارش را به دست گرفت و دوباره بالای کاغذ سفید نوشت: "یک قصه عاشقانه" روی زمین.....دور و برش پر از کاغذهای مچاله شده و پاره بود....
كامياب
اشتباه کردی. حاکم منم و حکم رو هم هم پیک میخونم ... بسه ... دیگه پی حکم دل بودن بسه!
كامياب
دلم میخواست میتونستم چشمامو باز کنم و حقیقت رو ببینم دلم میخواست میتونستم اشکامو پاک کنم و بخندم دلم میخواست میتونستم یاد بگیرم بفهمم تا درک کنم که تو هیچوقت مال من نمیشی...
كامياب
وقتی دنیا میای٬ زار زار گریه میکنی٬ ولی دوروبری هات لبخند رو لبهاشونه. وقتی از دنیا میری لبخند رو لبهاته ولی دوروبری هات زار زار گریه میکنند. این دوروبری هات خولند ها...
كامياب
من دیروز و به خصوص امروز پر از دردم! منی که دردو هراسون میکنم!!! امروز حاضرم یه سال از خوابم رو بدم ولی بتونم دستمو بذارم رو صورتت!
كامياب
توی این دنیا هر کسی داره یه چیزی میکشه. یکی درد می کشه ؛ یکی زجر می کشه؛ یکی نقاشی می کشه ؛ یکی سیگار می کشه؛ یکی داد می کشه؛ یکی خودشو می کشه ؛ یکی سوت می کشه ؛ یکی ناز می کشه ؛ یکی تریاک می کشه ؛ خلاصه میون اینهمه کشیدنی من فقط می خوام نفس بکشم ...
كامياب
دشمن تر از هر دشمنی ، وقتی دورویانه ... گهی به نعل میزنی ، گهی به میخ !!! یک روز دستت رو میشود ... و تومیمانی و تمام لحظه های تار تنهایی !!! خشنود نباش از پیروزیهایت ... آخر بازی یک بازنده میماند ... آنهم تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــویی !!! ..
كامياب
اینجا درست وقتی میخواهی بلند شوی اتفاقها «می افتند»!
كامياب
تو را می بینم مرا می بینی گویی مرا نمی شناسی نکند به همین زودی مرا فراموش کرده ای؟ این منم، همان بازیچه ی روزهای نچندان دور، همان قاصدک تنهاو غریب و بی یاور، حال مرا به یاد آوردی؟ آری، من همانم.