كامياب
عاقبت پای ز آن مسلخ كویش بكشم جام خون گشته دل از سر جویش بكشم دل به دریا زنمُ در پی تقدیر روم تا كه فرهاد شوم، حسرت رویش بكشم
كامياب
باور کن اگر میدانستم سوختنم اینقدر تماشاییست زودتر از اینها میسوختم تا سرگرم شوی!
كامياب
هوای مُردن بیخ گوش من است همانجایی که روزی رد نفسهای تو بود
كامياب
اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم این شعر تا ابد با تو خواهد زیست حتی وقتی که من دیگر نباشم یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد شعر عاشقانه بیشتر از آدمها می ماند عاشقانت تو را ترک می کنند اما شعر عاشقانه همیشه با تو خواهد بود پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم! شعری از اعماق جان٫ که مرا به یاد تو آورد...... شعری که همیشه با تو بماند.
كامياب
تنها کودکی کردم تنها به دنیا آمدم تنهای تنها دنیا رو میدیدم تنهای تنها آسمونو حس میکردم تنها بزرگ شدم تنها به سرانجام اندیشیدم تنها پایان کارم رو تنهایی حدس زدم تنها با تو حرف میزنم تنها ، دلم رو با تو قسمت میکنم تنها ، تنهای یمو با تو لمس میکنم تنها هستم ، تنهای تنها تنها زندگی خواهم کرد تنهای تنها خواهم بود تنهایی با من یکی شده بر لوح سرنوشتم تنهایی حک شده و منتظر مینشینم البته ، تنهای تنها برای رسیدن به آرامش برای رسیدن به خدا تنهای تنها
كامياب
او سردو بی رویا میرفت و نمیدانست صدایی که میشنود صدای شکستن قاب شیشه ایه عکس بی روح و تارمان نبود... صدای شکستن دلم بود... صدای شکستن غرورم... و صدای شکستن هر آن چه که نثارش کرده بودم و او بی خبر گذشت...!
كامياب
هیچ وقت هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگ ها ناپدید ماند...