كامياب
هرگز ! هیچکس باور نکرد... که برف ....! تکه های خود کشی ِ یک ابر است.
كامياب
خودم قبول دارم یک مترسک کهنه شده ام آنقدر کهنه که می شود روی گرد و خاک تنم یادگاری نوشت تمام تن پوشم مندرس شد با فوتی فرو میریزم ...
كامياب
دِلــــــ و عقـل عزیز !!! لطفا بروید و جــای دیگرے دعــوا کنید !! با اعتراض : ...... بغــــــض ِ گلو ... !
كامياب
وقتی گفتی به اندازه برگهای درخت سیب خونمون دوستت دارم اینقدر خوشحال شدم که فراموش کردم زمستونه...
كامياب
دلم می خواهدزندگی ام را موقت بدهم دست یک آدم دیگربگویم:توبازی کن تامن برگردم"نسوزیها"
كامياب
انگار جمعـــــــه بدنیا آمده ام ! دل به هر چه میبندم تعطیــل ست . .