کسری
مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
کسری
همان صفر باش همان دایره ی ساده و خالی كه با حضورش روبروی هر عددی ان را تا ده ها و صدها برابر ارزش میبخشد
کسری
به عشق فریاد های مجیدی ، مجیدی تو ازادی...