کاوه عزیزی
وقتی 300 نفر انلاین باشن . . .
کاوه عزیزی
وقتی داره بارون میاد . . .
کاوه عزیزی
ماه بالاي سر آبادي است ، اهل آبادي در خواب. روي اين مهتابي ، خشت غربت را مي بويم. باغ همسايه چراغش روشن، من چراغم خاموش ، ماه تابيده به بشقاب خيار ، به لب كوزه آب. غوك ها مي خوانند. مرغ حق هم گاهي. كوه نزديك من است : پشت افراها ، سنجدها. و بيابان پيداست. سنگ ها پيدا نيست، گلچه ها پيدا نيست. سايه هايي از دور ، مثل تنهايي آب ، مثل آواز خدا پيداست. نيمه شب با يد باشد. دب آكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام. آسمان آبي نيست ، روز آبي بود. ياد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم. ياد من باشد فردا لب سلخ ، طرحي از بزها بردارم، طرحي از جاروها ، سايه هاشان در آب. ياد من باشد ، هر چه پروانه كه مي افتد در آب ، زود از آب در آرم. ياد من باشد كاري نكنم ، كه به قانون زمين بر بخورد . ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم. ياد من باشد تنها هستم. ماه بالاي سر تنهايي است. ....
کاوه عزیزی
من كه تا زانو در خلوص سكوت نباتي فرو رفته بودم دست و رو در تماشاي اشكال شستم. بعد ، در فصل ديگر ، كفش هاي من از «لفظ» شبنم تر شد. بعد، وقتي كه بالاي سنگي نشستم هجرت سنگ را از جوار كف پاي خود مي شنيدم. بعد ديدم كه از موسم دست هايم ذات هر شاخه پرهيز مي كرد.
کاوه عزیزی
وقتی به دنیا نگاه میکنی . . .