دختره : اسممون و گذاشتن :ملیکا خاله و دخترخاله ها بهم می گن : mel mel دایی تا بهم میرسه میگه: مَلَکا ذکر تو گویم که تو پاکیو خدایی… پسردایی کوچیکه ام بلد نبود بگه ملیگا میگفت: پیتیلا بهنوش میگه: پیتیکا عطیه میگه:ملی استاد زبانمون آقای چمنی می گفت :میــلــیــکا بعضی از فامیل های بابام میگن: مَـــلیکا بعضی از دوستان عنایت دارن میگن : مِـــلیک دخترخاله کوشولوم میگفت: میخا حالا شده: میکا بعد عمه ام امشب اس داده: چطوری پولیکا ؟؟؟!! اینجور اسم با مسما و انعطاف پذیری دارم من
دو تا خانوم داشتن با خاطرات لاغریشون واسه هم افه میومدن. اولی می گه من اونقدر لاغر بودم که وقتی می رفتم حموم مامانم با یه چیزی روی چاه رو می پوشوند تا من توی چاه نیفتم. دومی می گه این که چیزی نیست، من یه بار یه آلبالو رو با هسته قورت دادم، همه ی فامیلامون می گفتن اوا زری خانوم چند ماهه حامله ای؟!
@bano °✿ روزهای رویایی °✿ قايقي خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از اين خاك غريب كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه عشق قهرمانان را بيدار كند. قايق از تور تهي و دل از آرزوي مرواريد، هم چنان خواهم راند. نه به آبي ها دل خواهم بست نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي آرند و در آن تابش تنهايي ماهي گيران مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان. هم چنان خواهم راند. هم چنان خواهم خواند: «دور بايد شد، دور. مرد آن شهر اساطير نداشت. زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود. هيچ آيينه تالاري، سرخوشي ها را تكرار نكرد. چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود. دور بايد شد، دور. شب سرودش را خواند، نوبت پنجره هاست.» هم چنان خواهم خواند. هم چنان خواهم راند. پشت درياها شهري است كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است. بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي نگرند. دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است. مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند كه به يك شعله، به يك خواب لطيف. خاك، موسيقي احساس تو را مي شنود و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد. پشت درياها شهري است كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است

13 سال و 4 ماه و 27 روز و 18 ساعت و 11 دقيقه قبل
13 سال و 4 ماه و 27 روز و 18 ساعت و 9 دقيقه قبل