@خـانـوم ِمیکروب ِصـورتـی . . : گوش كن ، دورترين مرغ جهان مي خواند. شب سليس است، و يكدست ، و باز. شمعداني ها و صدادارترين شاخه فصل ، ماه را مي شنوند. پلكان جلو ساختمان ، در فانوس به دست و در اسراف نسيم ، گوش كن ، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا. چشم تو زينت تاريكي نيست. پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن ، و بيا. و بيا تا جايي ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روي كلوخي بنشيند با تو و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند. پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت : بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.
@گـلـپــری : و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد. پشت درياها شهري است كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است. شاعران وارث آب و خرد و روشني اند. پشت درياها شهري است! قايقي بايد ساخت. قايقي بايد ساخت
@گلمنگلی ❣ : هيچ آيينه تالاري، سرخوشي ها را تكرار نكرد. چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود. دور بايد شد، دور. شب سرودش را خواند، نوبت پنجره هاست.» هم چنان خواهم خواند. هم چنان خواهم راند. پشت درياها شهري است كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است. بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي نگرند. دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است. مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند كه به يك شعله، به يك خواب لطيف. خاك، موسيقي احساس تو را مي شنود
@♪★☂sadaf_daryayi☂★♪ : قايقي خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از اين خاك غريب كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه عشق قهرمانان را بيدار كند. قايق از تور تهي و دل از آرزوي مرواريد، هم چنان خواهم راند. نه به آبي ها دل خواهم بست نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي آرند و در آن تابش تنهايي ماهي گيران مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان. هم چنان خواهم راند. هم چنان خواهم خواند: «دور بايد شد، دور. مرد آن شهر اساطير نداشت. زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.
@آرتـنـوس : ابري نيست . بادي نيست. مي نشينم لب حوض: گردش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب. پاكي خوشه زيست. مادرم ريحان مي چيند. نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر. رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط. نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد! نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد. پشت لبخندي پنهان هر چيز. روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست. چيزهايي هست ، كه نمي دانم. مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد. مي روم بالا تا اوج ، من پر از بال و پرم. راه مي بينم در ظلمت ، من پر از فانوسم. من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت. پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج. پرم از سايه برگي در آب: چه درونم تنهاست.
@نیلوبانو ^_^ : پشت كاجستان ، برف. برف، يك دسته كلاغ. جاده يعني غربت. باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب. شاخ پيچك و رسيدن، و حياط. من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس. مي نويسم، و فضا. مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك. يك نفر دلتنگ است. يك نفر مي بافد. يك نفر مي شمرد. يك نفر مي خواند. زندگي يعني : يك سار پريد. از چه دلتنگ شدي ؟ دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد، كودك پس فردا، كفتر آن هفته. يك نفر ديشب مرد و هنوز ، نان گندم خوب است. و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند. قطره ها در جريان، برف بر دوش سكوت و زمان روي ستون فقرات گل ياس.
@مـِـلـפבےܓܨ : آب را گل نكنيم: در فرودست انگار، كفتري مي خورد آب. يا كه در بيشه دور، سيره اي پر مي شويد. يا در آبادي، كوزه اي پر مي گردد. آب را گل نكنيم: شايد اين آب روان، مي رود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي. دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب.
@^`~اقاقیا( پاییز) ~`^ : از كلماتي كه زندگي شان ، در وسط آب مي گذشت. فرصت ما زير ابرهاي مناسب مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه حجم خوشي داشت. نصفه شب بود، از تلاطم ميوه طرح درختان عجيب شد. رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت. بعد دست در آغاز جسم آب تني كرد. بعد در احشاي خيس نارون باغ صبح شد.
@jasmin : سطح من ارزاني تو باد! يك نفر آمد تا عضلات بهشت دست مرا امتداد داد. يك نفر آمد كه نور صبح مذاهب در وسط دگمه هاي پيرهنش بود. از علف خشك آيه هاي قديمي پنجره مي بافت. مثل پريروزهاي فكر، جوان بود. حنجره اش از صفاف آبي شط ها پر شده بود. يك نفر آمد كتاب هاي مرا برد. روي سرم سقفي از تناسب گل ها گشيد. عصر مرا با دريچه هاي مكرر وسيع كرد. ميز مرا زير معنويت باران نهاد. بعد، نشستيم. حرف زديم از دقيقه هاي مشجر.
@حنانه : در اين كوچه هايي كه تاريك هستند من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم. من از سطح سيماني قرن مي ترسم. بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است. مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد. مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات. اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.
@مـهـヅیـﮧSG♀[یـآحـُسـیـن] : صدا كن مراصدا كن مرا. صداي تو خوب است. صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد. در ابعاد اين عصر خاموش من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم. بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است. و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي كرد. و خاصيت عشق اين است. كسي نيست، بيا زندگي را بدزديم، آن وقت ميان دو ديدار قسمت كنيم. بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم. بيا زودتر چيزها را ببينيم. ببين، عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردي بدل مي كنند. بيا آب شو مثل يك واوه در سطر خاموشي ام.
@مسیحا : رفته بودم سر حوض تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ، آب در حوض نبود . ماهيان مي گفتند: « هيچ تقصير درختان نيست.» ظهر دم كرده تابستان بود ، پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد. به درك راه نبرديم به اكسيژن آب. برق از پولك ما رفت كه رفت. ولي آن نور درشت ، عكس آن ميخك قرمز در آب كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد، چشم ما بود. روزني بود به اقرار بهشت. تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است. باد مي رفت به سر وقت چنار. من به سر وقت خدا مي رفتم.