دختر :من امروز عمل باز قلب دارم/ پسر : مي دانم/ دختر :دوست دارم /پسر :من عاشقتم عزيزم … …. / دختر به هوش مياد دختر :اون کجاست/ پدر: تو نمي داني چه کسي قلبش را به تو هديه کرده؟ /دختر: اون.. .(شروع کرد به گريه) /پدر :شوخي کردم رفته دستشويي الان بر مي گرده !
رضا شاه به زور ميخواست چادر رو از سر زن ها برداره هيشکي زير بار نميرفت حالا ميخوان به زور چادر سر زن ها بکنن بازم کسي زير بار نميره ! يعني لجباز تر از زنها تو کهکشان پيدا نميشه ها!