❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
تا نهان سازم از تو بار دگر راز این خاطر پریشان را
می کشم بر نگاه نازآلود نرم و سنگین حجاب مژگان را
دل گرفتار خواهشی جانسوز، از خدا راه چاره می جویم
پارسا وار در برابر تو سخن از زهد و توبه می گویم
آه…هرگز گمان مبر که دلم با زبانم رفیق و همراهست
هر چه گفتم دروغبود دروغ، کی ترا گفتم آنچه دلخواهست
تو برایم ترانهمی خوانی، سخنت جذبه ای نهان دارد
گوئیا خوابم و ترانه تو از جهانی دگر نشان دارد
شاید این را شنیده ای که زنان در دل «آری » و «نه» به لب دارند
ضعف خود را عیان نمی سازند، رازدار و خموش و مکارند
آه من هم زنم ، زنی که دلش در هوای تو می زند پر و بال
دوستت دارم ای خیال لطیف، دوستت دارم ای امید محال
فروغ فرخزاد
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
سلام دوستاي گلم،روز همتون بخير
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
حکایت من حکایت کسی است که عاشق دریا بود اما قایق نداشت دلباخته سفر بود اما همسفر نداشت حکایت کسی است که پر از فریاد بود اما فقط سکوت کرد
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
يارو داشته واسه رفیقش تعریف میکرده که: بالام جان دیشب رفته بودیم عروسی، جات خالی مختلط مختلط ، مرد و پسر قاطی!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
" وقتي اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود و در تمام شهر قلب چراغ هاي مرا تکه تکه مي کردند وقتي که چشم هاي کودکانه عشق مرا با دستمال تيره قانون مي بستند و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد چيزي نبود. هيچ چيز بجز تيک تاک ساعت ديواري دريافتم : بايد، بايد، بايد ديوانه وار دوست بدارم "فروغ فرخزاد
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
یادش بخیر می گفتی هیچگاه از ذهنت پاک نمیشوم من اما می دانستم چشمهایت را که ببندی فراموشی سراغت را می گیرد و دلت سوی قاصدکی به اشتباه ساز دل دیگری را کوک خواهد کرد می دانی چشمها راه را اشتباه می روند وگرنه دل گناهی ندارد
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
13yeeeeeee .akhare 7eye khubi dashte bashin
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
روزي مجنون را ديدند كه خط به خط مينويسد ليلي.. گفتند چه ميكني؟ديوانه شدي؟ گفت:چون ميسر نيست مرا كام او،عشق بازي ميكنم با نام او...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
salam doostay golam,rooze hamegi bekheiir
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
مرا اینگونه باور
کن!!!
کمی تنها، کمی خسته، کمی یاغی، کمی مغرور، کمی گستاخ، کمی سرخوش،
کمی....
کمی باور کردنم سخت است...!!!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
salam dustaye gole donbaleri,zoretun bekheir azizan
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب...بیشتر خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت:می دانستم با او نسبت داری
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
salam dustaye golam ,shabe hamegi bekheir