Kimiya va
زندگی ساده است به سادگی ِ نبودن ِ تو و به سادگی شکستن ِ من …
Kimiya va
جنس بغض من آنقدر ها هم خوب نیست ؛ تا اسمت را میشنود طفلک میشکند !
Kimiya va
فک کنین شب خواستگارى... آقا دوماد خودش راه دستشوویی رو بلد باشه!!! :-D
Kimiya va
salooooooooooooooooooooooooooooooooooooommmmmmmmmmm...............donbaleriyooooooooooooonnnnnn...........
Kimiya va
پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد...