Kimiya va
شب را دوستـــ ــ ـ دارم ...! چرا که در تاریکـــ ـی .. چهره ها مشخــــــ ـص نیست !! و هر لحظــــــــ ـه .. این امیـــــ ـد .. در درونــــــ ــم ریشه می زند ... که آمده ای .. ولی من ندیده ام!!!
Kimiya va
به من حق بده که میل به خوردن نداشته باشم این بغضها که تو به خورد من میدهی سیر سیرم میکند …
Kimiya va
یکی مدال هایِ المپیکش را می شمرد ... دیگری گناهانش را می شمرد و قرآن بر سر می زند که خدایا العفو ... و در همين نزدیکی ، کودکی می شمرد که از خانواده اش چند نفر باقی مانده اند ...!
Kimiya va
هر شب موهایم را شانه می کنم صبح که بیدار میشوم موهایم پریشان است من هر شب خواب سرانگشتان تو را میبینم!
Kimiya va
ڪاشـــــ فقط بوבـے وقتـے بغض مـےڪرבم! بغلم مـےڪرבـے و مـےگفتـے... ببینمـــــ چشمـــــاتو منـــــو نگاه کـטּ... اگه گریـ ـہ کنـے قهـــــر مـےڪنم میرمـــــا!!