تو با نیرنگ شمشیر از دست من گرفتی... تو با دروغ مرا به کنج دهلیز فراموشی سوق دادی... تو با ریا مرا به خود عادت دادی و ترکم کردی... ولی من بدون نیرنگ به جای شمشیر قلم برداشتم...و باصداقت؛بر روی تمام دیوار های سلولم بدون ریا نوشتم... آنچه بین من و تو بود عادت نبود...سراسر عشق بود و عشق بود و عشق بود...!!!
از خودم شکایت دارم واسه نبودن تو! به خودم معترضم واسه نداشتنت!!! حالا دیگه دیره واسه قد کشیدن،،، اما قد میکشم تا دلم آروم تر شه... قد میکشم شاید به نور برسم