دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

leila
زن - متاهل
امتیاز: 2827.9

دنبال‌شدگان

(103 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(273 کاربر)

گروه‌ها

(6 گروه)

بازدید

leila
leila

اکبر بینی بزرگی داشت و خیلی مهربان بود و باهوش و سختکوش خوش برخورد و با جنبه و مؤدب و خوش لباس و متین و فروتن و خوش صحبت و باشخصیت و تمیز و مرتب. بچه های محل صداش می کردند اکبر دماغ ! کلا ما موجوداتی هستیم که فقط عیب همدیگر را می بینینممممممممممممممممممم

leila
leila

بالهاتو گشودی و رفتی پیش خدا حالا فهمیدم که واقعأ فرشته بودی... افسوس.

leila
leila

خدایا! در عجبم از آدمی، که نشانه‌هایت را می‌بیند و انکارت می‌کند! و در عجبم از تو که انـکارش را می‌بینـی و مهربـانی می‌کنـی

leila
leila

باور من بر این است ، که شگفت انگیز ترین چیزها در زندگی کشف انسانی دیگر است که با او ربطه انسان در گذران سالها ژرفایی پر شکوه ، زیبایی و سرور می یابد . عشقی چنین دم افزون و درونی بین دو انسان حیرت انگیز ترین چیزهاست چنین عشقی با جستجو و یا با آرزوی سودایی بدست نمی آید بلکه پیشامدی است آسمانی

leila
leila

اين مهم نيست كه در جاده ي زندگي با چه ماشيني حركت كنيم وباچه سرعتي مهم اين است كه مي خواهيم به كجابرسيم . اين مهم نيست كه مانند جويبار باشيم يا كه رود مهم اين است كه به كجا بپيونديم اين مهم نيست كه جنسمان طلا باشد يا نقره مهم اين است كه عيارمان چقدر باشد اين مهم نيست كه اسممان صدها بار به نيكي برده شود مهم اين است كه اسممان به بدي برده نشود اين مهم نيست كه در بهار كشت كنيم يا كه در پاييز مهم اين است كه چه برداشت كنيم اين مهم نيست كه در جاده ي زند گي پلهاي تازه بسازيم مهم اين است كه پلهاي پشت سر را ويران نكنيم اين مهم نيست كه پاهايمان خسته است مهم اين است كه خسته پايي را به دنبال خود بكشيم اين مهم نيست كه كفش نداريم مهم اين است كه پا داريم..

leila
leila

امروز هر چقدر بخندی و هر چقدر عاشق باشی از محبت دنیا کم نمی شه پس بخند و عاشق باش… امروز هر چقدر دلها را شاد کنی کسی به تو خورده نمی‌گیره پس شادی بخش باش… امروز هر چقدر نفس بکشی جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمی شه! پس از اعماق وجودت نفس بکش… امروز هر چقدر آرزو کنی چشمه‌ی آرزوهات خشک نمی شه پس آرزو کن… امروز هر چقدر خدا را صدا کنی خدا خسته نمی شه پس صدایش کن… او منتظر توست منتظر آرزوهایت، خنده‌هایت،ستاره شمردن‌هایت… و… عاشق بودن‌هایت! امروز امروز است… و امروز روز توست.

leila
leila

-مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...! وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد اگـر تخت خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد. فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !!! مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم... ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد. پس مـرد با خوشحالي خورد و نوشيد... بعـد از سیر شدن ، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي و غذايي كه خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در حالـي كه به اتفـاق هاي شـگفت انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش گفت : قدري مي خوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟ و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد... هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست. ولي بايد حواسـمان باشد ، چون اين درخت افكار م

leila
leila

: عزيزم ديشب خواب ديدم براي تولدم يه انگشتر الماس بهم هديه دادي فكر ميكني تعبيرش چيه؟! مرد: عزيزم تا دوشنبه صبر كن معلوم ميشه! ... روز دوشنبه مرد پاكتي به زن ميده، زن وقتي با شوق پاكت رو باز ميكنه. داخل پاكت، كتاب تعبير خواب بود

leila
leila

>فرق احمق و دیوانه > >اتومبیل مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و راننده مجبور شد همانجا به تعویض لاستیک آن بپردازد. > >هنگامی که آن مرد سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره‌های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره‌ها را برد. مرد حیران مانده بود که چکار کند. او تصمیم گرفت که ماشینش را همانجا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود. در این حین، یکی از دیوانه‌ها که از پشت نرده‌های حیاط تیمارستان، نظاره‌گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: > >از 3 چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با 3 مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی! > >آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد، ولی بعد که با خودش فکر کرد، دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند. پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست. هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: "خیلی فکر جالب و هوشمندانه‌ای داشتی، پس چرا تو را توی تیمارستان انداختنت؟" > >دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه‌ام، ولی احمق که نیستم!

leila
leila

شكی كه انسان را عوض كرد در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود : مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت. متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یك دزد راه می رود ، مثل دزدی كه می خواهد چیزی را پنهان كند ، پچ پچ می كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضی برود و شكایت كند . اما همین كه وارد خانه شد ، تبرش را پیدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت كه او مثل یك آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می كند . كتاب پدران، فرزندان ، نوه ها اثر پائولو كوئلیو

leila
leila

زندگی باید کرد ! گاه با یک گل سرخ گاه با یک دل تنگ گاه با سوسوی امیدی کمرنگ زندگی باید کرد ! گاه با غزلی از احساس گاه با خوشه ای از عطر گل یاس زندگی باید کرد ! گاه با ناب ترین شعر زمان گاه با ساده ترین قصه یک انسان زندگی باید کرد ! گاه با سایه ابری سرگردان گاه با هاله ای از سوز پنهان گاه باید روئید از پس آن باران گاه باید خندید بر غمی بی پایان لحظه هایت بی غم ............ روزگارت آرام ........

leila
leila

همیشه با خود میگفتم: روزی از جامعه فرار خواهم کرد و در یه دهکده یا جای دور منزوی خواهم شد.اما نمیخواستم انزوا وسیلیه شهرت و یا نودونی خودم بکنم.من نمیخواستم خودمو محکوم افکار کسی بکنم یا مقلد کسی بشم.بالاخره تصمیم گرفتم اطاقی مطابق میلم بسازم، محلی که توی خودم باشم، یا جایی که افکارم پراکنده نشه.من اصلا تنبل آفریده شدم.کارو کوشش مال مردم تو خالیس، به این وسیله میخوان چاله یی که تو خودشونه پر بکنن، مال اشخاص گدا گشنس که از زیر بته بدنیا آمدن. تاریکخانه_صادق هدایت

leila
leila

لباس هایم که تنگ می شد می بخشیدم، دل تنگم را حالا چه کسی می خواهد!؟

leila
leila

نسیم ، طوفان ، گردباد ،... ای کاش بادی هم بود که دلتنگی عشاق را به معشوق می رساند.....شاید فاصله ها برداشته میشد و دیگر احساسی تنها نمی ماند.

leila
leila

هبوطی کردم از عشق که چنین دور افتادم/از بغض فلک نیست که چنین ناشادم/من از ناله باده در بادیه افتادم/یا رب نظری فرما ما زاصلم دور افتادم