leila
زنده یاد صادق هدایت می گوید: "مرگ ، مادر مهربانی است كه بچه خود را پس از یك روز طوفانی در آغوش كشیده ، نوازش می كند و می خواباند "
leila
دلم کمی خدا می خواهد ... کمی سکوت. دلم دل بریدن می خواهد ... کمی اشک .....کمی بهت .. کمی آغوش آسمانی.. کمی دور شدن از این جنس آدم .
leila
تو را از دست دادم من
و تو هرگز نفهمیدی
چه حس التماسیرا در نگاهم بارور کردی
و توهرگز نفهمیدی
چه قلب ساده ای پشت غرور چشمهایمن نفس می زد
دلت هم پی نخواهد برد
دل بیچاره ام هر شب به یاد، یاد شیرینت کنار اشک می خوابد
مرا از یاد بردی تو...
مرا ازیاد بردیتو بدون اینکهدریابی،غرورم سایبانی از نجابت داشت
و تو هرگز ندانستی دلم،گنجینه زخم است
من از چنگال این زخم مقدس سخت می ترسم
و تو هرگز نفهمیدی...
و تو هرگزنفهمیدی،چه ذوقی داشت هربار سلامت راشنیدن
تو را از دست دادم من
و توهرگزنفهمیدی
کسی تا آخر عمرش برایت ..........
نگار
leila
یادمان باشد فردا حتما ناز گل را بکشیم... حق به شب بو بدهیم... و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان...!! و به انگشت نخی خواهیم بست تا فراموش نگردد فردا...! زندگی شیرین است! زندگی باید کرد... و بدانم که شبی خواهم رفت .... !!! و شبی هست که نباشد پس از آن فردایی
leila
خداحافظي ات پيام كوتاهي بود كه نيمه شب رسيد و بعد شب آنقدر بلند شد كه هرگز از نيمه نگذشت
leila
لیلی زیر درخت انار نشست
درخت انار عاشق شد
گلهای انار شد ذاغ ذاغ
هر انار هزار دانه داشت
دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی یک انار جا نمیشدند
انار کوچک بود
دانه ها ترکیدند انار ترک برداشت
خون انار روی دست لیلی چکید
لیلی انار ترک خورده را از روی شاخه چید
مجنون به لیلی اش رسید
خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود
کا[!]ت انار دلت ترک بخورد.
leila
من انتظار تو را می کِشم.. تومرا از انتظارت می کُشی ... !!! لعنت بر هر چه فتحه و کسره و ضمه ...
leila
پسرا قبل ازدواج همه زورشونو میزنن نشون بدن پولدارن...بعد از ازدواج ده برابر همین زور رو میزنن نشون بدن آه در بساط ندارن.!
leila
شخص تنبلي نزد بهلول آمده و پرسيد : مي خواهم از كوهي بلند بالا روم مي تواني نزديكترين را ه را به من نشان دهي؟ بهلول جواب داد: نزديكترين و آسانترين راه : نرفتن بالاي كوه است !!
leila
یک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد ! هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی !!! مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد ... بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذاي تو خورده است؟ آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت وگفت : ای آشپز صداي پول را تحویل بگیر. آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟ بهلول گفت مطابق عدالت است : کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند !
و سر فرصت حسابش را مي رسد!
14 سال و 11 ماه و 15 روز و 6 ساعت و 4 دقيقه قبل