leila
نه خورشید... نه ماه... روزگار من با گردش نگاه تو می چرخد ..
leila
دل من باز گريست، قلب من باز ترك خورد و شكست، باز هنگام سفر بود و من از چشمانت مي خواندم كه به آساني از اين شهر سفر خواهي كرد، و از اين عشق گذر خواهي كرد، ونخواهي فهميد، بي تو اين باغ پر از پاييز است
leila
گفتی که
چو خورشید زنم سوی تو پر
چو ماه میکشم از پنجره سر
افسوس که خورشید شدی وقت غروب
اندوه که ماه شدی وقت سحر
leila
هیچ وقت از خدا نخواستم همه ی دنیا مال من باشه... فقط خواستم... اونی که دنیای منه .واسه هیچکی نباشه........
leila
تا از تو جدا شده است آغوش مرا از گریه کسی ندیده خاموش مرا در جان و دل و دید فراموش نهای از بهر خدا مکن فراموش مرا مولانا