امروز هوای پنجره، بوی مادرم میداد انگار که دلـش باز هوای دلم کرده بود بوی عطر تنــش،، عرق پیراهــنـش،، اتاق کوچکم را پر کرده و انگار که مرا در آغوش خود میفشارید ...برای چند لحظه آرامش، وجودم را فرا گرفته بود هرم نفسهایش را لمس میکردم که مــرا می بوسید و من مست و مدهوش هوایش شده بودم ... من هم هوا را سیر بوسیدم و سپردم که بوسه هايم را به او برساند. مادرم ...دوستت دارممممممممممممممم
طرف سر در مغازش نوشته "از پذیرفتن بانوان بی حجاب معذوریم" بعد 3تا فروشنده گذاشته اونجا که اصلا گور بابای مونیکا بلوچی و جسیکا آلبا و آنجلینا جولی !!! آخه عزیز من برادر من نکن این کارهارو...
درد آدم نبودن آدما... درد غریبه شدن مردونگی گمشدن بین به ظاهر آدمایی که انقدر گستاخ شدن که از پشت خنجر زدن و به فراموشی سپردن و رودررو چشم تو چشم خنجرشون تا دسته تو قلبت فرو میکنن...
پیازینه پوستوار حصاری که با خلوتِ خویش چون به خالی بنشینم هفت دربازه فراز آید بر نیاز و تعلقِ جان. فروبسته باد آری فروبسته باد و فروبستهتر، و با هر دربازه هفت قفلِ آهنجوشِ گران! آه آرزو! آرزو!
گفتند حکم ؟ ورق دست گرفتیم و خندیدیم قرار شد حکم آفتابگردان باشد تمام سر ها دست خورشید بود زمین دست از ما گرفت ... ...دو به دو ... دل دادیم... ... آسمان ، آس مان را برید دو به تک ... باختیم بازی روبروی چشم های تو ...عاقبت ندارد
این دنیا مثل فیلمی ست که از نیمه شروع شده... کسی می کشد کسی کشته می شود کسی می فروشد کسی می خرد کسی می رود کسی می آید ... من که از هیچ چیز سر در نیاوردم !