leila
گاهی در زندگی آدم باید تــاوان بده ؛ تــاوان یه اتفاق ، یه تصمیم ، یه تردید ... شاید این تــاوان به وسعت تمام طول زندگی باشه
leila
در این کوچه باد نمیآید باران نمیآید اما تو بیا.....!
leila
پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید. او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد. همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد. او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند. او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا” دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت : دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام
leila
دَخیل می بـندم... نـه ایـنکه گره بگشایی .. می بـنـدم ، که رهـایم نکنی..........
leila
شاید حشره دعا خوان ماده بیرحمترین حشره دنیا باشد. هنگامی که حشره ماده از همسرش باردار شد، به آن نیش میزند و همسر نیمه جان پس از جفت گیری غذایی لذیذ برای حشره ماده میشود.
هر دو جنس ماده و نر این حشرات، شکارچی ماهری هستند. حشره دعاخوان طعمه خود را به آرامی زیر نظر میگیرد و در لحظه مناسب بازوان خود را باز میکند و طعمهاش را میگیرد. ضمناً این حشره هم نوع خوار هم هست. (جنس ماده)
leila
از دست دادن هر انسانی که دوستش می داشتم آزاردهنده بود . گرچه اکنون متقاعد شده ام که هیچکس کسی را از دست نمی دهد زیرا هیچکس مالک کسی نیست . این تجربه واقعی آزادی است : داشتن مهمترین چیزهای عالم بی آنکه صاحبشان باشی.