مگسي را كشتم نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من می چرخید، به خیالش قندم ...یا که چون اغذیه مشهورش تا به این حد گندم !!! ای دو صد نور به قبرش بارد؛ مگس خوبی بود ... من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد، مگسی را کشتم ... زندياد حسين پناهي
آخه حس رفتن تو به من حس مرگ و می ده تو برو غمت نباشه مرگ یه برگ و کی دیده تمام زندگی دنبال هوسهایمان گشتیم ولی هیچ نفهمیدم این همه جنگ آخرش برای رفتنمان از اینجاست. این همه هوس برای لحظه است که دیگر نیستیم هوسی که به مرگ می کشاند مارا و مرگی که هوس کرده ایم
لاف عـشق و عـاشقی را وه چه آسان می زنیم خــود خـزانـیـم و دم از شــوقِ بـهاران می زنیم بر زبان جاری همه مهر است و عهد است و وفا لـیـک جـمـلـه در عمل خنجر بـه یـاران می زنیم
خار بی کنگر چه کار اید مرا راه بی رهبر چه کار اید مرا گرنباشد مرتضی با من رفیق خدمت قنبر چه کار اید مرا عیسی مریم همی جویم به بندگی خر چه کار اید مرا گر نه سر باشد فدای پای او درد سر بر سر چه کار اید مرا خوشتر از مشک است بوی یار من مشک یا عنبر چه کار اید مرا خم می دارم مدام از حضرتش جام یا ساغر چه کار اید مرا بندگی سیدم چون پیشواست خدمت سنجر چه کار اید مرا
دلم برای قلبی میسوزد که بعد از من گرفتار تو میشود ، دلم برای کسی میسوزد که بعد از من عاشق تو میشود، از همینجا تسلیت میگویم به دلی که دیوانه ی آن چهره ی به ظاهر، ماه تو میشود!!!
گفته بودم میکشمت آخر ... امروز ... دم غروب ...وقت اذان .... دلم را با اشک آب دادم ... رو به قبله خواباندمش ... یک ... دو ... سه ... تمام شد ... دیگر بهانه ات را نمی گیرد