leila
وقتی ازغربت ایام دلم میگیرد مرغ امید من از شدت غم می میرد دل به رویای خوش خاطره ها می بندم باز هم خاطره ها دست مرا میگیرد باز میمانم و یاد خوش ایام قدیم باز می خوانم و اشک است که گر میگیرد لحظه لحظه بشمارم همه ایام فراق روزها میگذرد کاش که دل برگیرد
leila
شاید تو همان رویایی که هر شب به خوابم می آمدی
برایم قصه میگفتی و تا سحر در کنارم میماندی
شاید تو همان فرشته ای که در لحظه های غم آرامم میکردی
دستهایم را میگرفتی و مرا نوازش میکردی