leila
به چه می خندی تو ؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز؟ به شکست دل من؟ یا به پیروزی خویش؟ به چه می خندی تو ؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد ؟ یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟ به چه می خندی تو ؟ به دل ساده ی من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست ؟ خنده دار است بخند . . .
leila
معرکه گیری ...................
leila
در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد میشد... دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی... ملا قبول کرد، شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید. گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است !!! دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی ! ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید... دوستان یکی یکی آمدند، اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا ، انگار نهاری در کار نیست ؟! ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده ! دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود... ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم...! دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید؟! دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده !!!
leila
باید برگردم خونه ؟
جیران جلوی یکی از درها ایستاد و آن را باز کرد و داخل رفت . من در چهارچوب در ایستادم و نگاهی به داخل اتاق انداختم . جیران گفت : بیا تو اینجا اتاق ماست .
اتاق ؟ اتاق ما ؟ از چی حرف میزد . من باید قبل از نیمه شب به خانه باز میگشتم . در حالی که عرق سردی بر پشتم نشسته بود گفتم : من باید برگردم ، من باید برگردم خونه .
جیران لبخند به لب گفت : آروم باش ، بذار سر موقع راجب بهش حرف میزنیم .
هر چند که دو سال از من کوچکتر بود خیلی بزرگتر از سنش صحبت میکرد . ناگهان متوجه تغییر رنگ سقف شدم . در حالی که به شدت گیج شده بودم به سقف اشاره کردم و گفتم : همین چند لحظه پیش رنگش سفید بود ولی الان انگار خاکستریه.
جیران نگاهی مشتاق به سقف انداخت و گفت : سقف اتاق های شخصی با تغییر امواج فکری تغییر رنگ میدن این برای اینه که مراقب افکارمون باشیم ،یه جورایی زنگ خطره .
گفتم : حالا خاکستری یعنی چی ؟
جیران صورتش را کج کرد و گفت: تردید و نگرانی . معلومه که منظورش من نیستم.
leila
گناهکار منم اگر باد عطر تو را نمی آورد اگر صدایم به دست گوش هایت نمی رسد سهم تو از گناه من هیچ است تهی! مثل آخرین تکواژ سوم شخص غایب فعل ماضی: "او بود..." "او رفت..." گناهکار منم اگر رفتن تو را به گردن تقدیر بیاندازم باز هم... گناهکار منم دوست داشتن کسی که نمی ماند گناه کوچکی نیست! خدا توبه هایم را قبول نمی کند گناهکارم! تقصیر تو نیست اگر هنوز هم دوستت دارم..
leila
برای دوباره آمدنش دعا نکن... شاید وقتی آمد... همانی نباشد که رفته بود
leila
گرعلایم آخرالزمان به نقل از پیامبر اسلام ص ومعصومین............
leila
پیشگوییهای زرتشت.................
leila
پیشبینی های شگفت انگیز حضرت شاه نعمت الله ولی.............
leila
من! عاشق نیستم... فقط گاهی ، حرف تو که می شود، دلم مثل اینکه تب کند!! گرم و سرد می شود. توی سینه ام چنگ می زند. آب می شود... تنگ می شود
leila
خاطراتم رادر گوش آسمان نجوا کردم...;دلش شکست......بارانی شد
leila
از میان دو واژه انسان و انسانیت، اولی در میان کوچهها و دومی در لابلای کتابها سرگردان است...!!
leila
خدایا ... گاه دلتنگ میشوم ... دلتنگتر از همه دلتنگها... گوشه ای مینشینم... و میشمارم حسرتها را... ......و محاکمه میکنم وجدانم را... من کدام قلب را شکستم ... و کدام احساس را له کردم... و کدام خواهش را نشنیدم... و به کدام دلتنگی... خندیدم... که اینچنین دلتنگم ...
leila
مي آيي عاشق مي كني
محو مي شوي
تا فراموشت مي كنم
دوباره مي آيي
تازه مي كني خاطرات را
محو مي شوي
به راستي كه سراب از تو با ثبات تر است!!