leila
ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺒﺮﻡ... ﺍﻓﺴﻮﺱ... یادم رفته بود كه از نبودنت به خواب پناه برده بودم
leila
گرگها خوب بدانند در این ایل غریب گر پدر مُرد ، تفنگ پدری هست هنوز ... گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند ، توی گهواره چوبی پسری هست هنوز ... آب اگر نیست بدانید که در قافله مان ، دل دریائی و چشمان تری هست هنوز...
leila
تنها .. نيستم . . مدتی ست .. با تو . . در خودم .... زندگی می کنم...!
leila
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من , من خودم هستم و يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزد...
leila
هیچ چیز سر جایش نیست دل من پیش تو است .. دل تو پیش او ..فکر کنم خیابان دلها یکطرفه شده !
leila
همین روزهـا ... که حکم صـادر شود خاطراتت را گردن می زنند
leila
یه وقت به پشت سرت نگاه میکنی میبینی اول و آخره زندگیت شده یه مشت خاطره! خاطره های خوب و بد که هیچ جوری نمیتونی از فکرت بیرونشون کنی. فقط مجبوری باهاشون کنار بیای!......