leila
چرا تو ؟ چرا فقط تو ؟ چرا از میان مردان فقط تو ؟ هندسه ی زندگیم را تغییر می دهی! پابرهنه به جهان کوچکم وارد می شوی... در را می بندی! و من اعتراض نمی کنم ...!!!! چرا فقط تو را دوست دارم ؟..
leila
به پندار تو
جهانم زیباست!
جامه ام دیباست!
دیده ام بیناست!
زیانم گویاست!
قفسم طلاست!
به این ارزد كه دلم تنهاست؟
leila
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﭘﺲ ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﺎﺭ ﺩﺷﻮﺍﺭﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﺑﺨﻨﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﻏﻢ ﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﯿﻒ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﻭﻗﺎﺗﯽ ﮐﻪ ﻏﻢ ﻭ ﻏﺼﻪ ﺷﻮﺩ ﻫﻤﺪﻡ ﻣﺎ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯿﻢ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺭﻧﺞ ﻭ ﻏﻢ ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﮔﺬﺭﻧﺪ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ﻭﻓﺎﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮﺳﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻋﺸﻖ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﯿﻢ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﻗﻠﺐ ﺧﻮﺩ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﻨﯿﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ
leila
* "براي دشمنانت كوزه را آنقدر داغ مكن كه حرارتش خودت را هم بسوزاند ." *" وقتي كه اختيارت را به ديگري مي سپاري ، سلطه ی او را نیز تحمل کن ." *" تنها آن کس که جرات انجام کار های شایسته را دارد ، انسان است ." "هرگز از انجام دادن آنچه شرافت مندانه انجام داده ای شرمگين مباش ." "دو کس برای دو کس صبر ندارد . عاشق برای معشوق و مادر برای فرزند ." "* سخن وقتی شیرین باشد "تعریف" است ؛ اما وقتی که خیلی شیرین شد تبدیل به "تملق" می گردد ."
leila
"پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود: ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد."
leila
به دنبال خدا نگرد ، خدا در دير و بتكده و مسجد نیست ، لابلای کتاب های کهنه نیست ، خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد ، آنجا نیست!! خدا در دستی است که به یاری می گیری، در قلبی است که شاد می کنی ، در لبخندی است که به لب می نشانی ، در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته ، در قلبیست که برای تو می تپد ، در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده
leila
وقتیکه دیگر نبود به بودنش نیازمند شدم،وقتیکه دیگر رفت در انتظار آمدنش نشستم،وقتیکه دیگر نمیتوانست مرا دوست داشته باشد من او را دوست داشتم، وقتیکه او تمام کرد من شروع شدم، و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن.