@P A R $ A خیال دلکش پرواز در طراوت ابر به خواب می ماند. پرنده در قفس خویش خواب می بیند. پرنده در قفس خویش به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد . پرنده می داند که باد بی نفس است و باغ تصویری است . پرنده در قفس خویش خواب می بیند ./ هوشنگ ابتهاج /
چرا نمی گویند که آن کشیده سر از شرق - آن بلند اندام سیاه جامه به تن، دلبرِ دلیر ز شاهراه کدامین دیار می آید و نور صبح طراوت بر این شب تاریک چه وقت می تابد؟ در انتظار امیدم، در انتظار امید طلوع پاک فلق راچه وقت آیا من به چشمِ غوطه ورم در سرشک خواهم دید؟........... از حمید مصدق/ @هیــــــــــوا
@❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁ چشمهایت سیراب سراب و نگاهم، تاول زده از تابش تشنگی برویم دعای باران بخوانیم . تو با دل من من با دل تو باور کن با لبخند چترهایمان بر می گردیم.
تـمـام مـعـلوم هـا و مجـهـول هایـم را بـه زحمـت کـنـار هـم مـی چـیـنم فـرمـول وار ؛ مـرتـب و بـی نـقـص ... و تــو بـا یـک اشـاره هـمـه چـیـز را در هـم می ریــزی ... در شرح حال گل بنویسید خار را بر هم زنید : خوب و بد روزگار را . @aynor
«-(¯` قسمتِ سوم #خوابگاهِ-مختلطِ-دنبالریون ´¯)-» .:. متنِ داستان همواره در 2 #دیـــدگـــاهِ اول زده خواهد شد .:. برای خواندنِ قسمت اول و قسمتِ دوم به لینکها مراجعه فرمایید!
هوا سرد بود ... باد می وزید ... پنجره باز بود ... روز بود ... ابرها تو آسمون بودن ... آدما رو زمین بودن ... یه فنچ داشتن قلقلی بود ... سرخ بود ... نه سفید بود ... می زدی زمین هوا می رفت ... ولی u=mgh پس سریع دوباره میومد زمین ! ... نویسنده داشت فضا سازی می کرد ! ... ملت داشتن این رولو می خوندن ... الان نویسنده داشت رو مخشون راه می رفت ... الان داشتن تو دلشون می گفتن تو چقدر شیرینی فریبا ! ... الان فریبا با نوک رفت تو شیکمشون !
ملت : فضا سازی بسه برو سراغ اصل مطلب !
فریبا : پیشنهادِ مدیریت اعظم بود فضا سازی کنم !
ملتِ دنبالر تا وقتی که مینی بوس قرمز رنگِ خوابگاه برسد ؛ دور هم تو تالار نشسته بودن و داشتن شعر می گفتن شعر می شنفتن . #کــتی@✔کتــ☾ــے ... : غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره ... آخر خط زندگی این نفسای آخره ... #شهرام @Phoinex " ه " بده !
شهرام : هر کی از مامانش قهر می کنه ... می خواد بیاد یه شبه خواننده شه ! بقال و چقال و کوپن فروش ... می خواد معروف یه شبه گنده شه ! ... #آنــا@آناهیتا " ه " بده .
<< یه ساعت بعد>>
آنا : #رضا@reza p " ه " بده !
رضا : هــعــی ! ... #حمید@یـ ـک آدمـ ـ " ی " بده !
حمید : بچه ها من تو کمپِ امتحانام از اونجا اس ام اس می زنم شما ادامه بدید من اومدم جبران می کنم !
ملت دنبالری در کف اینکه حمید کی گوشی خریده و شیرینی نداده ، مجلسو به هم می ریزن و شروع می کنن به سر و صدا کردن .
بعد منکرات می ریزه و برای کنترل کردن این شورش عظیم دنبالری جمعیت غیر آسلامی رو تفکیک می کنه ، مردا اینور زنا اونور !(کپی رایت بای سندی !)
.:. شیش ساعتُ سی دقیقه ی بعد ... کمپِ دره ی اورندو .:.
کتی به محضِ پیاده شدن از مینی بوس با شتاب شِديدي مي خوره زمين . از موجي كه در اثر اين ضربه ايجاد مي شه ، سر رضا كه داشت حركت تاييد رو مي رفت از تنش جدا مي شه و ميفته توي چاله اي كه از فرو رفتن کتی ، توي زمين ايجاد شده . کتی كه هيچ آسيبي نديده ، خاك شلوارش مي تكونه ، از چاله مياد بيرون و سر رضا رو پرت مي كنه واسه تنه اش !
- سَرم ، سر عزيزم !! من سردار رضا هستم ! من سَر دارم !
فریبا نگاهي به رضا مي اندازه ، نُچ نُچي مي كنه و سوزن نخ رو از جيبش در مياره و به دنبال چيز ديگه اي مي گرده . شاكي ، جيب خودش و بقيه رو زير و رو مي كنه .. سر انجام با موفقيت عينكشو از لاي موهاي #آنا مي كشه بيرون !!