همه چيز از يه بطری بازی شروع شد كمی بعد از نيمه شب روی يك ميز شش نفره همه مست و خراب ...!! بطری چرخيد ، چرخيد و چرخيد ... همه چشمها به چرخشش بود ! حركتش كم شد كم تر و كم تر تا بالاخره ايستاد سرش به طرف من بود به هر حال من بايد اطاعت می كردم با چشم مسير سر تا انتهای بطری رو طی كردم آخرش رسيد به اون . نگاهم كرد و خنديد بلند بلند می خنديد دليل خنده هاش رو نمی فهميدم تا اينكه ساكت شد و خيره به من به لباش چشم دوخته بودم منتظر اينكه بگه : رو دستات راه برو يا صورتت رو با سس بشور يا يه چيزی مثل همينا كه يهو كوبيد روی ميز و ابرو هاشو تو هم كرد . گفت : حـكـم..."عاشقم شو" و من... بايد عمل می كردم اين قانون بازی بود .....!
امشب هم گذشت، یا من ازش گذشتم ؟؟ خسته از این زندگیه پستم، میخوام پنهون کنم این دردو تو خودم، اما بازم.. دردیس با ما که رفیقا زدنم اما نپرس چی شد! آخه زندگی فهموند لال باشو غمو غصه رو قایم کن...!!مژگان
نمی دونم امشب کجایی!!!
سرخی هندونه ات رو با کی تقسیم میکنی!!!!
فال حافظت رو به نیت کی می گیری؟!!!!
ولی می دونم که تو یلدای دل من همیشه کنارم هستی !!!!!
( این رو تقدیم میکنم به بهترین دوستم ، به کسی که با تمام وجودم دوسش دارم که کنارم نیس ، و امیدوارم که این رو بخونه....
برای همه دوست های خوبم از صمیم قلبم آرزو میکنم که یلدای سال دیگه رو با عشقشون و در کنار عشقشون جشن بگیرن! )