✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
.:در ازل پرتو حٌسنت ز تجلی دم زد ... عشق پیدا شدو آتش بهمه عالم زد:.
✔کتــ☾ــے ...
فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکند
خواجه آنست که باشد غم خدمتکارش
✔کتــ☾ــے ...
آن سیه چرده که شیرنی عالم بااوست چشم میگون لب خندان دل خرم باوست
✔کتــ☾ــے ...
آدما به ما میخندن *** بعضی وقتها دل می بندند
کاش واسه خنده هاشون *** یه ذره فکر می کردن
نمیگم واسم بمیرین *** یا که دورمو بگیرین
اینقده نداشته هامو جلو چشام نچینین
به خدا طافت ندارم *** خزون شده بهارم
چه کنم دلم یه ذرست *** دیگه دارم کم میارم
بازیهای زمونه *** بد جوری پکرم کرد
یه روز پرنده بودم *** نگاه چه پرپرم کرد
درد دل شکستم فقط همین چند تا نیست
حرف آخر بگم *** درددل ما ها تنهاییست
✔کتــ☾ــے ...
توی ساحل روی شنها قایقی به گل نشسته یکی با چشمون گریون گوشه ایی تنها نشسته نگاه پر اضطرابش به افق به بی نهایت ساکته اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت تو چشاش حلقه ی اشکه توی قلبش غم دنیا منتظر به راه یاره تا بیاد امروز و فردا باورش نمیشه عشق و همه دنیاش زیر آبه تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه تنهایی براش عذابه خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره همه دنیاش زیر آب و خودشم به غم اسیره دست بی رحم زمونه عشقشو برده به دریا حالا از خودش میپرسه میادش آیا و آیا ؟ عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمیمونه دل عاشق رو شکستن شده کار این زمونه خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره همه دنیاش زیره آب و از غم دوریش میمره هرگز از یادش نمیره از غم دوری میمیره می میره
✔کتــ☾ــے ...
با هر که سخن گفتم در خود گره ای گم بود چون کرم شبان تابان میتابی و میتابم بر هر که نظر کردم گریان و پریشان بود چون ابر سبک باران میباری و میبارم من درد محبت را هرگز به تو نسپردم این عقده دیرین را میدانی و میدانم بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی این قصه غمگین را میخوانی و میخوانم
✔کتــ☾ــے ...
یه روز یه باغبونی ، یه مرد آسمونی نهالی كاشت میون باغچه مهربونی می گفت سفر كه رفتم یه روز و روزگاری این بوته یاس من می مونه یادگاری هر روز غروب عطر یاس تو كوچهها میپیچید میون كوچه باغا ، بوی خدا می پیچید اونایی كه نداشتن از خوبیا نشونه دیدن كه خوبی یاس ، باعث زشتیشونه عابرای بیاحساس پا گذاشتن روی یاس ساقههاشو شكستن آدمای ناسپاس یاس جوون برگرفت ، تكیه زدش به دیوار خواست بزنه جوونه ، اما سر اومد بهار یه باغبون دیگه شبونه یاس رو برداشت پنهون ز نامحرما تو باغ دیگهای كاشت هزار ساله كوچهها پر میشه از عطر یاس اما مكان اون گل مونده هنوز ناشناس