✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
ضربان قلب من با ضربان قلب تومیزنه......
✔کتــ☾ــے ...
ای وای دلم دلم...ای وای گلم..گلم..ببین که گر گرفتمت..ببین که...تا لحظه رسیدنت جون منی روی لبم.....دلم که دوروبرته نگاه من پر پر ته نمیدونم باورته این که چقدر دوست دارم...پرته بتو حواسمو.....اینکه بگم دوست دارم.....
✔کتــ☾ــے ...
هر روز تکراریست ... صبح هم ماجرای ساده ای است ! گنجشکها بیخودی شلوغش می کنند...
✔کتــ☾ــے ...
عاشقم کن ولی توبادلم راه بیا ....
✔کتــ☾ــے ...
احساس سوختن به تماشا چه حاجت است !؟ چون من بسوز تا بدانی چه می کشم ...
✔کتــ☾ــے ...
شریك عشق تو شدن یعنی همنفس شعر و ترانه شدن یعنی چون ابری تیره به دریا زدن ودیوانه شدن شریك عشق تو شدن یعنی عاشقی به سان یك مجنون یعنی قطره بارانی در دل كویر جاری شدن شریك عشق تو شدن یعنی دیوانه وار عاشق شدن زدن به كوه و بیابان و سرمست لحظه ای دیدار تو شدن شریك عشق تو شدن یعنی چون ماهی به دریا رها شدن به دیدن مهتاب شب رفتن و برای لحظه ای ستاره شدن شریك عشق تو شدن یعنی چون ابری بهاری در اسمان خروشان شدن همسفر كبوترهای عاشق و برای عمری مبتلا به عشق شدن
✔کتــ☾ــے ...
هی زخم میزنی که ببندی و واکنی با درد دردهای دلم را دوا کنی این روزها به هرچه تویی راضی ام اگر من را به حال وروز خودت مبتلا کنی آنقدر واژه واژه به شعرم تنیده ای یک حرف را اگر بشود جابجا کنی ! سر رشته طناب نجاتم بدست توست عشقت کشیده هم بکشی هم رها کنی اصلا" به هردلیل بخواهید میشود من را به نام کوچکم امشب صدا کنی این واژه ها بدون تو خمیازه میکشند باید برایشان غزلی دست و پاکنی شاعر : علی اکبر رشیدی
✔کتــ☾ــے ...
فهمیدهام که نفرت هم مثل دیگر احساسات ، مثل عشق ، قیمت دارد . تنفر را هم نباید خرج هر کسی کرد !/مخاطبم/
✔کتــ☾ــے ...
امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟ بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟ نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟ عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟ نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟ وه که با این عمر های کوته بی اعتبار این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟ آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟ شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟ بی مونس و تنها چرا ؟ تنها چرا ؟ حالا چرا استاد شهریار (خدا رحمتش کنه )
✔کتــ☾ــے ...
امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟ بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟ نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟ عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟ نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟ وه که با این عمر های کوته بی اعتبار این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟ آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟ شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟ بی مونس و تنها چرا ؟ تنها چرا ؟ حالا چرا استاد شهریار (خدا رحمتش کنه )