امروز رفتم فروشگاه حامی یه کلاه بخرم...روی اجناسشون دزدگیر نصب بود...بعد کلاهی رو که برداشته بودم و تو صف خرید بودم هی میچرخوندمش...از اونطرف هم صدای بوق دستگاه میومد...خلاصه همه برگشته بودن منو نگاه میکردن...رهگذر
شعر… برای مخاطب خاصم!
انگار غزل آب نباتی شده باشد
وقتی که دو تا لب قر و قاطی شده باشدلب های تو با طعم انار است و دو چشمت
شیری ست …که کم کم شکلاتی شده باشد
این طور نگاهم نکن ، انگار ندیدی !
شهری پی عشق تو دهاتی شده باشد
من با تو خوشم با نمد بر سر دوشم
بگذار که عالم کرواتی شده باشد
یک بار به من حق بده ، لب های کبودم
در لیقه ی موهات دواتی شده باشد
واقعا که . . . . . تصورکنید کسی را که همراه خودتان می دانید . . . یک باره برگردید وببینید که نیست . . . . کسی راکه فکر می کنید انقدر به شما نزدیک است که نفس هایش قابل احساس است . . . . . کسی که . . . . . . صدایت می کند . . . حتی به این هم قانع نمی شود برای آنکه شک نکنی گاه از دستی گاه لبخندی . . . . وناگهان متوجه می شوی که . . . و حیران می مانی آخر این تظاهر به جرم کدام گناه . .. . .