✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
غم راه آمدنش را خوب بلد است! باید راه آمدن با او را یاد بگیرم!! یا اینکه راه دیگری را در پیش بگیرم ... راهی بسوی امید و تلاش ...
✔کتــ☾ــے ...
یه وقتایی...دوست دارم اشتباهی ...
✔کتــ☾ــے ...
اینگونه مرا نگاه نکن ، فکر کرده ای که از نگاهت خسته میشوم ، نه عزیزم بیشتر از اینکه هستم عاشقت میشوم پس آنقدر نگاهم کن ، تا دیوانه شوم ، باز هم نگاهم کن تا از حال بروم و فدای عشقت شوم.
✔کتــ☾ــے ...
بی وفا ، رفتی؟ دنیای عاشقانه من همه جا عشق تو اعتراف عاشقانه نسیم پاییزی همیشه در قلبمی عشق بی وفای من عاشقتم عزیزم تویی همه زندگی ام بی خیال من شو معجزه عشق دلت با من نیست میخواهمت عشق من خیانت عشق دل ساده ام نوای عشق همیشه بمان عشق من چرا بی خبر رفتی؟ مهتاب عشق جایگاه تو دوستت دارم بی وفا ما همیشه با همیم رهگذر بی وفا به نام عشق همسفر عاشق عشق نافرجام آرام نمیگیرد قلبم دیگر عاشق نمیشوم از عشقت نمیگذرم در انتظار تو دیوانگی محض نفسهای دلتنگی کاش باور داشتی باران عشق طعم شیرین عشق دیگر مهم نیست بودنت هنوز مرا دوست داری؟
✔کتــ☾ــے ...
میدونستید که هیچ بلور برفی شبیه اون یکی نیست؟مثل اثر انگشت آدمها…یکبار تو کوه یکی از بچه ها زیر برف بهم گفت:انگار فرشته ها نشستند اون بالا و دارن اینارو قالب میزنند! هر وقت برف میاد یادش م? افتم…بعضی حرفها چقدر تو ذهن آدما میمونه
✔کتــ☾ــے ...
از آن روز تا به امروز در حال خودم نیستم . انگار مستم و در این دنیا نیستم . برای خواندن متن به ادامه مطلب مراجعه کنید. از آن روز تا به امروز در حال خودم نیستم . انگار مستم و در این دنیا نیستم . از آن لحظه تا به این لحظه در فکر تو هستم ، همچنان به فکر عهدی هستم که با تو بسته ام. از آن ثانیه تا این ثانیه ، تک تک لحظه ها را شمرده ام ، در هر ثانیه آرزوی دیدن دوباره تو را کرده ام. انگار حقیقت است که حال من خراب است ، احساس میکنم دوای درد من شراب است. تو بگو من چرا اینگونه ام ؟ نه نمیخواهم باور کنم که عاشقم . نه اینبار حس میکنم که عاشق شدم دل به دریا زدمو از یاد تنهایی فراموش شدم. دست خودم نبود دل به دریا زدنم ، نمیدانستم اینگونه غرق تو میشوم . از آن روز تا به امروز ، روز به روز ، از دیروز دیوانه تر میشوم. از آن لحظه تا به این لحظه ، لحظه به لحظه از گذشته عاشقتر میشوم. فکر نمیکنم دوباره ببینم روزهای آرام تنهایی را . باور نمیکنم لحظه تلخ جدایی را
✔کتــ☾ــے ...
می دونم بد موقعی برای قصه شنیدنه، ولی من، می خوام براتون یه قصه بگم، وقت زیادی ازتون نمی گیرم...؛ یكی بود یكی نبود، یه شهری بود خوش قد و بالا، آدمایی داشت محكم و قرص؛ ایام، ایام جشن بود؛ جشن غیرت، همه تو اوج شادی بودن که یهو یه غول به این شهر حمله کرد. اون غول، غول گشنه ای بود که می خواست کلی ازین شهرو ببلعه ،همه نگران شدن، حرف افتاد با این غول چیکار کنیم؛ ما خمار جشنیم، بهتره سخت نگیریم... اما پیر مراد جمع گفت: باید تازه نفسا برن به جنگ، قرعه به نام جوونا افتاد، جوونایی که دوره کُرکُریشون بود رفتن به جنگ غول... غول، غول عجیبی بود؛ یه پاشو می زدی، دو تا پا اضافه می کرد؛ دستاشو قطع می كردی، چندتا سر اضافه می شد، خلاصه چه دردسر، بالاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون که دیدن پیرشون سفر کرده... یكی از پیر جوونای زخم چشیده جاشو گرفته، اما یه اتفاق افتاده بـود؛ بعضیا، این جوونا رو یه طوری نگاشون می کردن که انگار، غریـبه می بینن، شایدم حق داشتن؛ آخه این جوونا، مدت ها دور ازین شهر با غول جنگیده بودن، جنگیدن با غول، آدابی داشت که اونا بهش خو کرده بودن؛ دست و پنجه