✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
تا روز بود ، غروب را آرزو می کردی به تاریکی که رسیدی ... ... خورشید پرست شده ای
✔کتــ☾ــے ...
نوک مدادم شکست توبه کرد دیگر در دستانم ، حرفهای عاشقانه اش را ، به کاغذ نزند ...
✔کتــ☾ــے ...
دفترم را که باز می کنی ، چشمانت را ببند خاک چشمانت را احاطه خواهد کرد !
✔کتــ☾ــے ...
کمی زیبا تر نگاه کن دوستت دارم طعم ارزانی نیست در صورت حساب عصر
✔کتــ☾ــے ...
پس این است عشق: اسکنهی مجسمهساز. و سنگ، که در تمام زندگیاش حتی یک کلمه بر زبانش نرفتهاست، ناگهان زیر آواز میزند.
✔کتــ☾ــے ...
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامهء رنگین نمیپوشی به کام
بادهء رنگین نمینوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است
ای دریغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از «ما» اگر کامی نگیریم از بهار …
گر نکوبی شیشهء غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ