تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
.
.
.
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی
روزهای آخر است؛بنگر که چه کردی؟؟؟
سوزاندی یا سوختی ؟؟؟
خندیدی یا اشک ریختی ؟؟؟
91 هم گذشت 92 هم میگذرد .... عهد کن حال که روزها در گردش است همیشه عاشقم باشی ....
همچون من که عهد کردم ....
میدونی..چی حالتوبدمیکنه؟اینکه ی دختر انقد خودشو دست بالابگیره ک...............یادش بره---------------------->فرش از صدرنگ بودن زیر پا افتاده است..............بری ببینی بجای عذرخواهی چرندیات نوشته............پس معلومه من روانشناس خوبیم ک در دم حسادتشو فهمیدم......................وایگنور حقش بود وقتی اون همه نوشت وجرات نداشت بگه باشماهابودم...........باورکنین سخترین و ازاردهنده ترین حرکت توی دنبالر همینه اینکه حرفهاشونو رک نمیزنن...............