پدر.... طبق معمول مامانم بابامو صدا زد که بیاد دره شیشه سس رو باز کنه پدرم بعد از کلی کلنجار رفتن نتونست دره شیشه سس رو باز کنه مادرم منو صدا زد و منم خیلی راحت درش رو باز کردم و به بابام گفتم : اینم کاری داشت پدرم لبخندی زد و گفت : یادته وقتی بچه بودی و مامانت منو صدا میزد تو زود تر از من میومدی و کلی زور میزدی تا دره شیشه سس رو باز کنی ؟؟؟!!!!! ... ... ... ... یادته نمی تونستی ... یادته من شیشه سس رو میگرفتم و کمی درش رو شل میکردم تا بازش کنی و غرورت نشکنه ... اشک تو چشمام جم شد ... نتونستم حرفی بزنم و فقط پدرم رو بغل کردم !
اومده پیشم بهم میگه: که چي؟ هي جانباز جانباز شهيد شهيد!! ميخواستن نرن! کسي مجبورشون نکرده بود که! من: چرا اتفاقا! مجبورشون ميکرد! در جوابم با تعحب میگه: کي؟!! ... چي؟!! منم بهش میگم: همون که من ندارمش! تو نداريش! باز میپرسه: چي رو؟! میگم: غيــــــرت!! #دلتنگتم_بابایی
ب جمع دنبالری ها خوش اومدی...عزیزم...............امیدوارم روزای خوبی درکنار دوستان داشته باشی.......................@سارا ب جمعمون خوش اومدی............