✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
عـشق تـو بـه تـار و پـود جـانم بـسته است بـی روی تـو درهـای جهـانم بـسته است از دست تـو خـواهـم کـه بـر آرم فــریـاد در پـیش نـگاه تـو زبـانم بـسته است.
✔کتــ☾ــے ...
بر شیشه عنکبوت درشت شکستگی تاری تنیده بود الماس چشمهای تو بر شیشه خط کشید و آن شیشه در سکوت درختان شکست و ریخت چشم تو ماند و ماه وین هر دو دوختند به چشمان من نگاه.
✔کتــ☾ــے ...
تـو نیـستی و ایـن در و دیـوار هیـچوقـت... غـیر از تـو مـن به هیچکـس انگـار هیـچوقـت... اینجـا دلـم بـرای تـو هِـی شور میزنـد از خـود مواظـبت کـن و نـگـذار هیـچوقـت... اخـبار گـفت شهر شما امـن و راحـت است مـن بـاورم نـمیشود، اخـبار هیـچوقـت... حیفــند روزهـای جـوانی، نـمیشوند این روزهـا دو مرتـبه تکــرار هیـچوقـت من نـیستم بیـا و فـراموش کـن مرا کی بودهام بـرات سـزاوار؟... هیـچوقـت! بـگـذار مـن شکـسته شوم تـو صبـور باش جـوری بـمان همیـشه که انگـار هیـچوقـت...
✔کتــ☾ــے ...
بر شیشه عنکبوت درشت شکستگی تاری تنیده بود الماس چشمهای تو بر شیشه خط کشید و آن شیشه در سکوت درختان شکست و ریخت چشم تو ماند و ماه وین هر دو دوختند به چشمان من نگاه.
✔کتــ☾ــے ...
ه خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند نشد خواستند از تو بگویند شبی شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!
✔کتــ☾ــے ...
رو به تو سجده مي كنم دري به كعبه باز نيست بس كه طواف كردمت مرا به حج نياز نيست به هر طرف نظر كنم نماز من نماز نيست مرا به بند مي كشي از اين رهاترم كني زخم نمي زني به من كه مبتلاترم كني از همه توبه مي كنم بلكه تو باورم كني قلب من از صداي تو چه عاشقانه كوك شد تمام پرسه هاي من كنار تو سلوك شد عذاب مي كشم ولي عذاب من گناه نيست وقتي شكنجه گر تويي شكنجه اشتباه نيست قلب من از صداي تو چه عاشقانه كوك شد تمام پرسه هاي من كنار تو سلوك شد عذاب مي كشم ولي عذاب من گناه نيست وقتي شكنجه گر تويي شكنجه اشتباه نيست
✔کتــ☾ــے ...
امشب كسي به سيب دلم ناخنك زده است! بر زخمهاي كهنه ی قلبم نمك زده است! اين غم نمي رود به خدا از دلم، مخواه! خون است اینکه بر جگر ِ من شتك زده است قصدم گلايه نيست، خودت جاي من، ببين ما را فقط نه دوست، نه دشمن، فلك زده است! امروز هم گذشت و دلت ميهمان نشد بر سفره اي كه نان دعايش كپك زده است! هرشب من -آن غريبه كه باور نمي كند نامرد روزگار، به او هم كلك زده است- دارد به باد می سپرد این پيام را: سيب دلم براي تو ای دوست، لك زده است!