✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
سم زندگی این است روزی کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده مثل یک مهمانی که به آخر می رسد و تو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی ؟ این رسم زندگیست پس تنها آوازبخوان
✔کتــ☾ــے ...
قسم خوردم که پا به پای تو مسیر جاده عشق را بپویم اما جاده عشق همراهی نمی کند قسم خوردم که همراه تو آرامش دریای عشق را حس کنم اما دریای عشق سرابی بیش نبود قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقی جز تو در قلبم نباشد اما حس می کنم تو عشقم را فراموش کرده ای قسم خوردم تنها امید قلب بیقرارم ، نگاه چشمهای مهربانت باشد اما تو نگاه زیبایت را از من دیوانه پنهان می کنی قسم خوردم تا آخرین نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم اما می دانم که تو دیگر دوستم نداری قسم خوردم جز عشق تو ، هیچ عشقی را به سراچه قلبم راه ندهم اما فهمیدم که تو معنای عشق مرا از یاد برده ای قسم خوردم از غم عشق تو دیوانه شوم و بمیرم اما فهمیدم که حتی برای مردن هم خیلی دیر شده خیلی ! شاید هیچ وقت احساس مرا درک نکنی و عشق مرا نادیده بگیری اما سوگند یک عاشق ، هرگز شکستنی نیست پس باز هم قسم می خورم که هرگز و هرگز سوگندهایم را نشکنم و تا پای جان عاشق بمانم و عاشق بمیرم
✔کتــ☾ــے ...
برای تو می نویسم برا تو که نامردترینی برا تو که با دروغات فریبم دادی تویی که هیچ وقت نمی بخشمت امروز تو زندگیم تو رو خط زدم با خودکار مشکی حسابی سیات کردم سیاه سیاه که تو همه تاریکیا گم شی و دیگه هیچ وقت نتونی یه گوشه قلبم چشمک بزنی دیگه برا همیشه بیرونت کردم می خوام بدونی که دیگه هیچ وقت شبام با یاد تو صبح نمیشه دیگه هیچ وقت تو خوابای من جایی نداری و دیگه قلبی برات نمی تپه امروز به آخر قصه رسیدم فصل پایانی قصمون با نامردی تو تموم شد ولی تموم شد می خوام فصل دیگه ای از زندگیم رو شروع کنم یه قصه تازه قصه ای که توش یه مرد می تونه باشه نه نامرد و شبا و روزام برای کسی بگذره که اشکمو در نیاره نه کسی که لیاقت اشکامو نداشته باشه آخرین حرفم اینه که خیلی نامرد بودی خیلی
✔کتــ☾ــے ...
اسمانم تیرست و در این تاریکی دلخورم از دل خویش دلخورم از دنیا که مرا بازی داد که دلم را بفریفت و از ان سنگی ساخت سخت سیاه گشت دلم پس از ان عشق به دلم راه نیافت،دل من حیوان شد! عشق را رنگی زد..پشت ان پنهان شد و به اسم عشق دل پاکی را شکست باز از پی ان سنگدل سابق بدوید! جز سراب و اضطراب و پوچی ودلواپسی،و گناه و هوسی هیچ ندید حال تا خرخره غرق است به گناه رو به مرگ است دل من! دل شکست و تاوان داد نگران است دل من.. نگران است که مبادا دستش،پیش عشق رو شود.. دود شود نیست و نابود شود! دلخورم از دنیا،دل من ساده بود کی چنین بیرحم بود...خانه اش پیله بود و در این پیله ی سرد،پاک چون اینه بود! چون به دنیا امد اینچنین حیوان شد..! من دلم پیله ی تنگ میخواهد که در ان بنشیند دور از همه ناپاکی ها و همه پوچی ها
✔کتــ☾ــے ...
هر یار اهل نیرنگ، هر دوست اهل حیله با پشت خورده خنجر، موندم تو این قبیله راتو برو مسافر، برگشتنت عذابه من تشنه لب تکیدم، آب این طرف گِل آبه از دورها چه زیباست، امواج آبی عشق اما دریغ و افسوس، چون می رسی سرابه